نمایشنامه های بوشهری
نمایشنامه های بوشهری 

[ چهارشنبه 1392/07/17 ] [ 0:39 قبل از ظهر ] [ رضا بیکس ]

به تعدادی بازیگر دختر جهت بازی در فیلم (نگاه تازه) نیازمندیم با این شماره تماس حاصل فرمایید

(۰۹۳۰۹۱۷۲۹۸۶)

[ چهارشنبه 1392/03/22 ] [ 2:25 بعد از ظهر ] [ رضا بیکس ]
به عشق تو

 


برچسب‌ها: تکنو
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1390/12/04 ] [ 7:31 بعد از ظهر ] [ رضا بیکس ]

مقدمه

در اين دوره تحول فرهنگ ها و افكار در حوزه ي جهاني و به خصوص منطقه اي ، خيلي اشخاص سعي در ارائه ي بهترين الگوهاي هدايتي و تربيتي و هماهنگ سازي عقايد با پيشرفت هاي کاری روز مي باشند .

در كوتاه سخن اين نوشته نيز همان اهداف را دنبال مي كند . اين نمايشنامه ترجمه يا به عبارت بهتر برگرفته از تئاتر مصري به نام مدرسه المشاغبين)  مدرسه ي ناقلاها(    مي باشد ، كه متن آن كمدي و در پي اهداف خاصي نبود .

اين جانب رضا عالی نيز به خاطر داشتن علاقه براي كمك در تحول ديد نسبت به  آينده ي همه افراد به خصوص دانش آموزان براي داشتن هدفی همچون آينده ساز در صدد ترجمه اين تئاتر و مطابقت آن با اهداف و آرمان هاي منطقه اي و انقلابي جمهوري اسلامي درآمده و در طي دوسال آن را به صورت طنز مطابق با اوضاع و احوال جامعه هماهنگ ساخته و آماده براي عرضه به كليه اشخاص در همه طبقات سني كرده ام

 

 

                                           با تشكر

رضا عالی1388/11/9الی1390/1/3 درسفر در دهدشت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مدير توي كلاس نشسته سرايدار در مي زنه مي گه ولي دانش آموز محمد يوسفي  اومده

مدير:هيچ وقت نمي تونم اين بي نظمي را توي مدرسه قبول كنم

ولي :خير باشه چي شده آقاي مدير؟

مدير :چه خيري ؟ تاوقتي كه اين 5 نفر تو اين مدرسه باشن خير پيشمون نمي ياد/بايد اين كلاس كنسل بشه

ولي :آقاي مدير صبور باش / لازم نيست كلاس تعطيل كني اگه شده هم به خاطر من

مدير :تا كي صبور باشم 5 ساله كه مدرسه علم و ادب نتيجه كارش هيچ كس قبول نشد و همه اين از بركت پسر خودت / حالا به فرض اينكه من كلاس رو تعطيل نكنم معلم از كجا بيارم

ولي: يعني معلماي دنيا تموم شدن ؟

مدير : 2 نفر سكته قلبي شدن، 2 نفر سكته مغزي ، يكي استعفا داد و رفت دكه سيگار فروشي باز كرد ، 12نفر افغانستان مهاجرت كردن  بقييشون هم توي تيمارستان هستن،نصف تيمارستان قبلا اينجا پيشم معلم بودن

ولي :من ميدونم پسرم تو اين چيزها دست نداره / يادت نره پسرت هم همكلاسي پسرمه

(تلفن زنگ مي خوره مدير جواب مي ده)

مدير :الو بله خداحافظ

ولي :همين وبس؟ توي تلفن چي گفتن آقاي مدير ؟ چيزي شده ؟

مدير:يعني بعد از اين همه حرف كه شنيدي ميپرسي چيزي شده

ولي : مگه تو چيزي گفتي كه من بشنوم ؟

مدير مي دوني كي پشت خط بود؟

ولي :نه

 مدير : رئيس پيشگيري از سرقت ماشين / مي دوني در مورد چي زنگ مي زد ؟

ولي : خب معلومه نه

مدير : در مورد پسرت ؛ مي دوني چكار كرده ؟ ماشين رئيس پيشگيري از سرقت ماشين را دزديده !

ولي : اصلا امكان نداره

مدير : چرا امكان نداره ، وقتي اين همه مدت يك مدرسه را مسخره كرده ازش بعيد نيست

(مدير به سرايدار مي گه محمد را بفرست داخل)

مدير: نامه از آموزش و پرورش رسيده كه معلم جديد فرستادن : ايمان محمدي /تجربه / تحصيل /استقامت

ولي : خب راه حل همينه

مدير : اينا معلم نمي خوان واسه اينا زندان بان خوبه/ ازبيچارگي 5 تاشون توي كلاس جداگانه گذاشتم

سرايدار : آقاي مدير رسيد رسيد رسيد

مدير : كي رسيد ؟ استاندار رسيد ؟ مدير آموزش وپرورش ؟

سرايدار : نه اين محمد يوسفي تنهايي اومده

(محمد با چمدان مياد داخل و چمدان رو كنار در مي ذاره)

محمد : سي چه رنگتون پريده ؟ هله بوا بوا بابا نوئل

(توبغل بواش مي ره)

مدير : دي بوا تو مدرسه نداريم / چي تو دستت بود بيرون گذاشتي ؟

محمد : اين چمدون خودم بيد / چه ادبيه ديگه كسي بياد پيشت وچمدون تو دستش باشه

ولي :به به ، به اين تربيت ، آفرين به اين اخلاق

مدير : چمدون بيار داخل

(محمد مياره داخل)

محمد : ها امتحانات ديگه نزديك شد و بايد تا بتونيم كتاب وراهنما بخونيم

ولي: آقاي مدير مي بيني پسرم بي گناهه/ از درس خوندن خودشو هلاك كرده ، چمدون پركتابه

محمد:آره بابا امتحانا نزديك شد و بايد بيشترين تعداد كتاب راهنما بخونيم

مدير:راهنما؟ تو كتاب همراهته ؟

محمد:آخر يكمي امسال درس سختر شده

مدير:كيف باز كن و كتابا رو نشونم بده

محمد:چمدون باز كنم؟ حالا اين هم شد حرف؟

مدير:چمدون باز كن و كتابا رو زود نشونم بده

محمد:چه تو باور نداري

(مي خواد بره به مدير بزنه كه ولي ميگيرتش)

مديربه ولي:حواست باشه از دستت در نره

ولي : چرا باورت داريم ولي كيف باز كن تا براي مدير ثابت كني دانش آموز پر تلاشي

محمد: كليد همراهم نيست

مدير:چكش بيار سرايدار

محمد: چكش نمي خواد مو خودم دنبال كليد ميگردم

(يه دست كليد بزرگ از زير كتش در مي ياره)

ولي:اين همه كليد براي چيه؟

محمد:اين مدال / بعدش من اينا رو واسه احتياط همراه دارم

ولي:احتياط براي چي ؟

محمد:سي هر چيزي كه بخواد بشه / قوطي لوبيا ، تن ماهي آدم بايد براي آينده حساب كنه / بخاطر همينه هر موقع كليد پيدا ميكنم برش مي دارم / مكنه توي تحصيل واين برنامه ها موفق نشم (طرف مدير ميره ) ولگرد بشم ؟

مدير : كيف رو باز كن پسر

محمد: اجباريه

مدير: آره

(محمد دسته كليد رو روي چمدون مي ذاره(

محمد: هيچ كدوم بازش نكرد

مدير: سرايدار چكش

محمد:چكش نمي خواد خودم حالا بازش مي كنم اي روز گار سياه

)يه دفتر يادداشت بر مي داره ميگه اين راهنماست(

مدير: چرا اين همه كتاب بلند كردي خيلي سنگين كرده كمرت مي شكني ! برو اون رو ببينم كتابايي كه پسرت اورده ببينم

(يه بكس سيگار در مياره )شاهنامه فردوسي( دامن )فرهنگ لغت انگليسي(سوتين )مقدمه  ابن خلدون / اين ديگه مدرسه علم وادب نيست

ولي: اين چيه همراه خودت داري ؟

محمد: اينا از كجا اومدن؟ حتما با بغل دستي تو اتوبوس عوض شده تابرم بيارمش

مدير: سر جات وايسا ، دزد ولگرد

محمد: مگه تو نگفتي بايد اوقات فراقت خودمون رابايد با چيزهاي مفيد پر كنيم ؟

مدير: اره من گفتم

محمد:  )خوب تو مي خواهي مسخره م كني يا خودت مسخره اي به طرف مدير ميره (

ولي: پسرم اين چيزها رو ول كن / بخون برو دانشگاه آينده شهر رو بدست بگير كي  مي خواد شهر تون رو اداره كنه وقتي وضعتون اين جوريه ؟اميد ما به شماهاست شركت ها چه طور؟

محمد:من نمي خوام تو شركت كار كنم / من مي خوام دريا كار كنم

مدير: دريا كار كني ؟ چطوري ؟ ماهي يا حلزون؟

محمد:ماهي! ماهي يعني چه ! خوشم اومد خيلي مسخره اي ، تو داري من رو مسخره مي كني 

 به طرف مدير

سرايدار : آقاي مدير نيروي انتظامي اومده دزداي كه از مدرسه دخترانه بغلي به مدرسمون فرار كردن بگيرن!

مدير:مادزد كم داريم كه از بيرون بيان مدرسمون

محمد : بابا جون ببين اين مدرسه دزد داره من هم نمي تونم اينجا درس بخونم ، آقاي مدير لطفا استعفاي منو قبول كن

)و دانش آموز ديگري به نام مرتضي سفيعي مياد تو (

مرتضي : من دزد نيستم ! من ولو هستم ! من ديونم ! هر كي بگه دزدم پدرش رو در ميارم

مدير : تو پسر ! چرا اين همه بي شعور باشي كه مدرسه دخترونه بغل دستيمون بدزدي ؟ مدرسه ي سر خيابون رو بدزد ...

مرتضي : من دزدي نمي كردم

مدير : پس رفته بودي چكار؟

مرتضي : رفته بودم درس خصوصي بدم

مدير : براي دانش آموز دبيرستاني ؟

مرتضي : آآخ... (2 بار تكرار)

مدير : آآخ چه ...

مرتضي : دختره خيلي خوشگل بود

مدير : شما مي خايد منو آگاهي يا زندان ببرين؟

مرتضي : آقاي مدير من براي تو افتخارم ...

مدير : چرا ؟

مرتضي : من اختصاصم تدريس و راهنماييه

مدير: راهنمايي كي ؟ ميخاي منوراهنمايي كني؟

مرتضي : نه درد سر همينجاست كه فقط دختراي خوشگل راهنمايي مي كنم

مدير : چطور...

مرتضي : درس رو كامل ... كامل يكشبه يادش ميدم و تا آخر عمرش فراموشش نمي كنه

مدير : چيز عجيبيه

مرتضي : نه حالا قدرت خدا رو ببين ، دخترايي كه درسشون مي دم ...

مدير : قبول ميشن ؟

مرتضي : نه شوهر مي كنن ، اونا هي شوهر مي كنن منم هي مردود ميشم

مدير : مگه درسايي كه تو يادشون ميدي بادرسايي كه تو مدرسه يادتون ميديم فرق مي كنه ؟

مرتضي : آره كاملا متفاوته ... ميخاي بهت بگم ؟ گوشت بيار تا بهت بگم

مدير : منم ميخاي كلاس خصوصي بيام ...

(مدير هم با صداي بلند مي خنده(

مرتضي : مديرمون خيلي دلش پاكه ،بچه ست

محمد : نه اين كارش تمومه ، بايد بفرستيم دنبال پدرش بياد همه چيز بهش بگيم ، راستي مرتضي نكنه اون دختره مال من بردي درسش دادي ؟

مرتضي : نه ما رفيقيم ، بدون اجازه ، نامردي نمي كنم

ولي : آقاي مدير اين پسره بچه ام رو خراب كرده

مدير : اون منو هم خراب كرده

مرتضي : اين ديگه كيه ؟ با اجازه ي كي اومده ؟

محمد ؟ نه كسي دستش نزنه اين همراه من اومده

مرتضي : خب تو چرا جلوي پسرت بي ادبانه ايستادي؟ نمي ترسي؟

ولي : آقاي مدير همه ي كلاس نبايد كنسل بشه فقط اين پسره بايد اخراج بشه ، منم الان ميرم شخصا به رئيس در موردش حرف مي زنم) ميره(

مرتضي به به ! خلفو چطوري )  به مدير (

مدير : تو بايد اخراج بشي الان 2 روزه بابات دنيا رو زيرو رو كرد ، پيدات نكرد ميشه بگي كجا بودي

مرتضي : ها ؟ 2) بار تكرار (

مدير : كجا بودي ؟

مرتضي : تركيه بودم

مدير : تركيه چكار مي كردي ؟

مرتضي : درس مي خوندم

مدير : يعني تو بايد حتما مافوق كوهها درس بخوني ؟

مرتضي : آخر كتاب جغرافيا نداشتم

مرتضي : واي پسررفتم تركيه تدريس دادم ، چه برنامه هايي داشتن ، برنامه ها همشون سهل بودن ، مثل برنامه هاي ما درهم نبودن/ به برنامه بگي بيا ميبيني اومد تودستت گيركرد

سرايدار : آقاي مدير كسي اومده تو رو ببينه

مدير : بهش بگو اينجا نيست

مدير : بهم بگو بابات چه كاره است ؟

مرتضي : بابام شركت داره

مدير:خب تو قبول نميشي چرا نميري با پدرت كار كني بذاري من به بقيه ي دانش آموزا برسم

مرتضي : شما همتون شاهدين مدير وسوسم مي كنه مدرسه ول كنم / اولين باره ميبينم مدير اين كار مي كنه / پف يوز پات باز كن)چوب برمي داره ميره طرف مدير (

محمد : ياالله پسر وقت تلف نكن ياالله زود باش كفشتو دربيار كسي برات در نمي ياره ، سرايدار چوب فلك بيار

مدير : شما اندازه ي بچه هامين ، اين كار چيه مي كنين

محمد : حالا زنگ ميزنم رئيس آموزش وپرورش شاكيت مي شم

مرتضي: ها بيا تهمت خرش بندازيم

مرتضي : آخ چشمم تاريكه چرا پنجره ها بستين آخ چشمم

مدير : چت شد پسرم ،يدفعه چت شد عزيزم ؟

مرتضي : آخ چشمم، تاريكه ، يادت رفت تو چشمم زدي

مدير: من نزدمت نه اومدم پيشت

مرتضي : تو چته خنگي ، داريم بهت تهمت مي زنيم

مدير : بگم خدا چكارتون كنه ...

محمد : زد تو چشمت ؟ من شاهدم ، ديدم تو چشمت ميزنه / حالا فورا به رئيس زنگ مي زنم) ميره سراغ تلفن(

محمد : منو به رئيس آموزش و پرورش وصل كن / اقاي رئيس ؟ ما مدير داريم با چاقو زد تو شكمم وبه پسره مرتضي زد با ميخ تو چشمش

) مدير ميره گوشي برداره حرف بزنه ، مرتضي ميره پشت سرش بجاي رئيس باش حرف مي زنه (

مدير : الو) چند بار تكرار (

مرتضي : بله

مرتضي : الو يا بله ؟

مدير : من عبدالخلف مدير مدرسه هستم

مرتضي : اينم اسمه عبدالخلف ؟

مدير : اين اسم خودمه ...

مرتضي : اين چه كاريه ؟ قلدر بازي مي كني تو مدرسه

مدير : من اصلا پيشش نرفتم

مرتضي : از اين به بعد كار بچه ها نداشته باش

 مدير : چشم چشم خداحافظ  )  گوشي مي ذاره (

مرتضي : خداحافظ

)محمد دوباره با موبايل زنگ مي زنه(

محمد : اي عبدالخلف ... اين هم كاره ؟ ديگه كار بچه ها نداشته باش

مدير : چشم چشم / كي با من حرف مي زنه ؟

محمد : من هنري بكرل هستم

مرتضي : كي با تلفن بات حرف مي زنه ؟

مدير : يكي اسمش هنري بكرل !

(مرتضي دوباره به تلفن مدرسه زنگ مي زنه)

مدير : اي بوا چيه تلفن آژانس يا تلفن مدرسست

مدير : بله ؟

مرتضي : من وزيرم

مدير : صبح وزير ، آقاي  خير (دست پاچه مي شه(

مرتضي : اين چه كاريه مي كني ؟

مدير :  چه كارايي ؟

مرتضي : گزارشهايي رسيده كه تو مدرسه رو اتاق هاي يك شبه فساد اجاره مي دي ؟

مرتضي : به خدا قسم اگر برات دردسر نكنم ، به خدا قسم ...

(مدير يك لحظه حواسش به مرتضي جمع مي كنه و دنبالش مي كنه )

سرايدار : آقاي مدير معلم جديد ايمان محمدي اومد

مدير : بگو نيستش

سرايدار : فايده نداره رسيد داخل ...

ايمان : صبح بخير آقاي مدير

محمد) : مياد جلو( خوش آمدي من مدير مدرسه ام ، كمكي ازم برمياد ؟

ايمان : خواهش مي كنم

محمد : اونجا پذيرايي دارم ، شربت و شريني بيابريم پشت

(مرتضي رو به روش مياسته و خيره ميشه )

ايمان : صبح بخير 2) بار)

مرتضي : بله ؟

مرتضي : چرا ؟

ايمان : نه ،سلامتي

ايمان : آقاي مدير

مدير : بله

ايمان : ايمان محمدي

مدير : خب كجاست ؟

ايمان : خودم

مدير : تو ؟ تو ايمان محمدي هستي ؟ پس چرا اينجوري لباس پوشيدي آقاي ايمان

ايمان : ايمان محمدي ؛ خانم هستم و ليسانس ادبيات

مدير : واي ، بواي (توسرش ميزنه(

ايمان : قضيه چيه من اصلا چيزي نمي فهمم

مرتضي : اصلا اصلا

ايمان : آره

مرتضي : قربونت برم

محمد : ميگما اين ليسانس قبل از سيكله يا بعد از سيكله ؟

مرتضي : نه اين قبل از پمپ بنزينه ! نرسيده به مغازه ي حاتم كچل

ايمان : مي تونم دفتر كلاسي رو تحويل بگيرم – بي زحمت

مدير : چي ؟ 2) بار)

ايمان : بي زحمت

مدير موقعيت خودتو حفظ كن ، فقط يك درخواست ، دفتر كلاسي يا بي زحمت ؟

ايمان : دفتر كلاسي / همين الان

مدير : دفتر كلاسي ؟ / دفتر كلاسي ؟ / دفتر كلاسي كدومه جيگرم ؟

ايمان : همون كلاسي كه مي گين خيلي بي نظمن ...

محمد : واي جوونم مرتضي مي شنوي ؟ ما خيلي معروف شديم

مرتضي : قربونت برم / خانم ...خانم ...

ايمان : بله آقا ...

مرتضي : نه فقط داشتم زبونم رو آب بنديش مي كردم

ايمان : مي تونم بدونم مشكلات اين كلاس عقب مونده چيه ؟

مدير : تو ميخاي حلش كني 

ايمان : ان شاءالله

مدير : تو اونا رو بيشتر مي كني پيچيده تر مي شن ، مشكلات اين كلاس به دست آدم عادي حل نمي شه ؛اين يكي مثل تيمور لنگ ، هولاكو و چنگيزخان لازم داره

ايمان : انگاري تو منو خيلي دست كم گرفتي

محمد : آره تو رو دست كم گرفته ... تورو بال و پر شكسته ديده !

مدير: به به آموزش و پرورش موقعيت منو درك كردن و يه زن برام فرستادن

ايمان : آقاي مدير من دخترم

مدير : وامصيبتا... وامصيبت ... ببين دخترم من حق ولايت بر تو دارم

ايمان : يعني چي ولايت ؟

محمد : من بهت ميگم : در فرهنگ معين ولايت به معني شوهر وپدر است و وقتي پدر يا شوهر ميميره دختر و زنش مي شينن مي گن واي ... (و

شروع  به جيغ  وداد واداي زنها در آوردن)

مرتضي : واي سايه ي سرم واي شوهرم (تكرار) كجا رفتي ما رو تنها گذاشتي

محمد : بووي عزيزم واي رودم

(مدير هم شروع به گريه كردن ميكنه )

محمد : دي جاسم بسه ، خوت مي كشي از گريه كردن / بسه بخاطر اوني كه تو شكمته بده

مرتضي : دي عبود تو برو داخل ، زشته مردا نگات ميكنن

ايمان : قضيه چيه؟ چي شده؟

محمد : هنوز كوچيك بود ... بيچاره تشنه بود ليوان آب تو دستم بود رفتم ديدم تموم كرده بود

ايمان : كي بود ؟

محمد : بيچاره بچه بود بچه...

ايمان : خب كي بود ؟

محمد : مو چي مي فهمم ، مگه ميدونم كيه ؟

ايمان : منو مسخره مي كنن ؟

محمد : اسمش چي بود ؟/ اوني كه مرد ؟

مرتضي :حاج پنجه

محمد : ها حاج پنجه / پنجه ي كوچيكم ورم كرده (و همين طور گريه مي كنه )

مدير : مي بيني امروز تو مدرسه چه اتفاقي افتاد ؟ پسندته ؟

ايمان : آره پسندمه وخيلي اصرار دارم اين بچه ها رو تربيت كنم / حق دارم شانسم رو امتحان كنم

مدير : تو اينجا هيچ شانسي نداري

ايمان : تو اشتباه مي كني اين فرصت منه و من اصرار دارم ، وقتي رئيس اداره حالت اين كلاس عقب مونده بهم گفت من اصرار كردم كه بيام اينجا وبا منطق حلش كنم

محمد : بيچاره خودت / جوونيت حروم كردي/ حروم زاده نصيبت بشه پدرت در بياره

مدير : در مورد كدوم عقل و منطق حرف مي زني ؟

ايمان : عقلي كه تونست ماهواره پرتاب كنه ، فكر نكنم براش سخت باشه چندتا دانش آموز جوان وبا ادب هدايت كنه

(مدير : اداره انگاري برام افلاطون فرستاده)

مدير : انگاري داري خواب مي بيني / اين اراذل واوباش مجرمن

ايمان : گناهشون نيست ...

مدير : ولي باز مشكل هست / تو خوشگلي

ايمان : زيبايي مانع نيست

مدير : همچنين سن وسالت تقريبا هم سن اوناست

ايمان : اين سن وسال كم باعث مي شه بهتر همديگه رو بفهميم

مدير : تو مي خواي چي رو ثابت كني

ايمان : من مي خوام ثابت كنم هيچ فردي ذاتا مجرم نيست واين يكي از اهداف دكتراي منه

مدير : جنابعالي دكترا داري ؟

ايمان : آره 

مدير : خب شرم آور نيست اداره كسي برام فرستاده دكترا داره ومن مدير سيكل دارم ، به هر حال من برات نصيحتي دارم مي خواي قبول كني يا نكني برام فرقي نداره / جووني و خوشگلي برگرد خونت شوهر كن ، بچه هات خوب تربيت كن يا مدرسه ي ديگه اي پيدا كن

ايمان : من مدرك نگرفتم تا ازدواج كنم وخونه بشينم

(محمد مياد انو كنار مي كنه ... به صورت روماتيك )

محمد : مردم همه در موردمون حرف مي زنن و ديگه بايد جلوي اشاعه ها بگيريم

ايمان : تو چي مي خواي ازم ؟

مرتضي : اين چه برنامه ايه ؟ (اونو كنار مي گيره) اصلا امكان نداره / كسي نمي تونه راحت با خانمش تو خيابون راه بره (كنارش مي ايسته ولبخند مي زنه )

ايمان : چيه چرا اينجوري ايستادي ؟

مرتضي : لبخند بزن تا عكسمون قشنگ در بياد

(اول محمد بعد مدير جلوشون مي شينن)

ايمان : اصلا محاله اين كارتون ، آقاي مدير اگه رفتم اداره شاكيتون شدم ازم ناراحت نباش (ميره)

مدير(به سرايدار) : به دانش آموزا بگو بيان داخل ...

(هرسه نفر ميان وشلوغ مي كنن- پسر مدير وسط كلاس مي دوه)

مدير : روز بدبختيم بود اون روزي كه به دنيا اومدي / سرت بركت از خونه ميبره

مرتضي : واقعا زشت نيست آقاي مدير ؟ خيلي ازت ناراحتم ...

مدير: براي چي ؟

مرتضي حالا اين هم قيافه است كه تو به دنيا مياري ؟

مدير : باور نمي كني مادرش سيزده بدر به دنيا آوردش !

مدير : من مي خوام بدونم كي اين نامه هاي عاشقونه رو نوشته

مرتضي : من نامه نمي نويسم من فقط به طور مستقيم درس ميدم ...

حبيب : من نوشتم آقاي مدير

مدير : به چه مناسبتي ؟ باباشي ؟ كاكاشي ؟

حبيب : هم رشته اي ،من وليلا هر دو كلاس گيتار ميريم و فكر نكنم اشكالي داشته باشه ازآيندمون بگيم

مدير : انگاري مدرسه همش فيلسوف شدن / ظاهرا تو تنها نامه نميدي ، نامه ي ديگه اي با امضاي منصور پسرم دستم رسيده

حبيب : حتما اشتباهي پيش اومده ...

منصور : آره من منصور منصورپسرم يا منصور نامه اون چه گفت چكارت كرد مگه نگفت منصور پسرم ،من منصور پسرم يا چي گفت

مرتضي : تو چي ميگي ؟ / بچه اي ،چيزي گم كردي دنبالش مي گردي ؟

حبيب : اون در مورد نامه حرف ميزنه

منصور : هاااا تو اون دختره لولو مي شناسي تو مدرسه ي بغل دستي ؟

مرتضي : كي ؟

منصور : دختره لولو دراز كم عقل ، خله مثل فنر ميمونه ...

مرتضي : آره آره دختره ليلا كه رو سرش گل ميزاره

منصور : من ديگه چكار كردم ،صبح بيدار شدم

مرتضي : صبح بيدار شدي ؟ اولين باره ميبينم كسي صبح بيدار ميشه

منصور : نه من هر روز صبح بيدار ميشم

حبيب : نه زرنگي، صبح ساعت چند بيدار شدي ؟

منصور : ساعت 7 شب بيدار شدم

مرتضي : خب بعدش 

منصور : ديدمش جلوي پنجره ايستاده و اشاره م مي كرد

مرتضي : برات دست تكون مي داد؟!

منصور : آره، ها ،منم گفتم منم بهش اشاره كنم اونم اشاره م كنه ، بعد يهو پشه رفت تو چشماش ، چشماش اينطوري باز و بسته مي كرد

مرتضي : خب كسي براش نامه نوشت ؟

منصور : بابام

مدير : من ؟

منصور : آره تو گفتم تا كاري نكرده من زاغش بزنم ورفتم بهش گفتم و اونم بهم گفت

مرتضي : كي عاشقشه ؟

منصور : مامانم ، مامانم عاشقشه

مرتضي : من نيستم ، كار اين خانواده ندارم

حبيب : من اولين باره ميدونم تو و پسرت باهاش رابطه دارين

مدير : چيه ؟ نكنه تعاوني كردين دست به دستش مي كنين / حالا هم برين وتا وقتي كه نامه معتبر از اولياتون نيارين مدرسه نياين

منصور : خب نامه بده برم مامانم امضا كنه

محمد : بي زحمت هر كي سراغم گرفت بگو بيرون تو كبابي نشسته

احمد : صبح بخير ...

مدير : چيه ، چي ميخواي ؟

احمد : منم همينطور ؟ منم نامه از وليم بيارم ؟

مدير : ببين احمدتو مشكل و وضع خاصي داري منم دركت ميكنم ، لازم نيست چيزي بياري

احمد : خدا عمرت بده ...

مدير : نمي خواد كامل كني ، تو منظورم رو ميدوني ...

احمد : نه منظورتو نم دونم

مدير : ببين احمد من مي دونم تو بزرگ 5تا برادراتي و مادرت زحمت كشيد و تلاش كرد تا شما رو تربيت كنه ، با اينهمه هر چي داري از بركت من و مدرسه است / تو اينجا حتي يك قرون پول نميدي و پيرهن و شلوارام كه تنگش مي كني و مي پوشي / درسته؟

احمد : خدا نگهت داره / من ميدونم كمكمون مي كني حتي يادت رفت منو ياد پولي كه كميته به ما ميده بندازي كه شما خيلي دنبال كارش بودي

مدير : آره ، آره ، يادم اومد باشون حرف زدم كه كمكي به شما بكنن

احمد : به علاوه پيرهن و شلوار و اينجور چيزها ، خدا خيرت نده

مدير : يعني چي خدا خيرت نده ؟

احمد : من اين حرفا رو خيلي شنيدم و تو هميشه منو يادش مي ندازي / نمي خواستم اين حرفا رو بزنم

مدير : ببين پسرم ، ازم ناراحت نشو من بخاطر خودت اينجوري ميگم و تنها چيزي كه ازت مي خوام اينه كه با بچه ها توي رفتارشوم همدست نشي / والا مجبور ميشم مادرت بيارم و جلوي دوستات ازت شكايت كنم

احمد : خواهش ميكنم مادرم رو ميون نيار

مدير : جلوي دوستات آبروت مي برم

احمد : من كار اشتباهي نكردم

مدير : مي خوني يا من برات بخونم : ليلي جونم مي خواستم برات تاكيد كنم كه شعرهاي حبيب از خودش نيست بلكه از شعرهاي دوستمان احمد شاعر كنگان مي باشد

احمد : مبالغه مي كنه

مدير : بر حسب اطلاعاتم تو هر قصيده رو 3 هزار تمن و بهار 5 هزار تمن مي فروشي

احمد : اينطور كه فكر ميكني نيست ، من فقط پول نياز دارم / من جرم نكردم

مدير : درسته تو جرم نكردي ولي كار ناپسندي كردي

احمد : اين كار ناپسنديه ، خب پس دزدي كنم ؟ تو منو توي اين كلاس گذاشتي مي خواي كلاس ديگه اي برم ، خسته شدم

(محمد ، مرتضي)

(يهو همكلاسياش ميريزن تو كلاس با چوب و چماق )

منصور : بذار ببينم اين پسره باز چكار كرده / هر روز تو گوشه اي منو رسوا كرده و...

مدير : باشه تو كه خونه ميري / پات مي شكونم

حبيب : احمد چته ، چي شده ؟

احمد : بگير اين هزار تمن كه بهم دادي مرتضي تو هم اين پيرهنت بگير

مرتضي : چي مگه چي شد ؟

احمد : مدير مي بينه من رفتار نا پسندي دارم

(ايمان مياد داخل )

مدير : خدا كنه كه رئيس اداره موافقت نكرد بياي اينجا

ايمان : چرا قبول كرد

مدير : من نمي ذارم اون اداره ي خوش آزاده منم تو مدرسه ي خودم آزادم

ايمان : اون چك امضا مي كنه از ميان اونا چك كمك به مدرسه شما ... وقتي فهميد تو منو قبول نكردي چكه رو امضا نكرد و گفت پس مي گيره

مدير : امضا نكرد ؟ چرا ؟

ايمان : گفت پسش بده ! چون امكان نداره به مدرسه اي كمك كنه كه هيچ معلمي نداشته باشه ، حداقل بايد يه معلم داشته باشه

مدير : حرف درستيه ... ببين من تو رو قبول مي كنم نه به خاطر ترس از رئيس يا چيزي ديگه فقط براي اينكه مدرسه معلم باسواد و تحصيل كرده و زيبايي مثل تو داشته باشه

ايمان : مي شه دفتر كلاسي تحويل بگيرم

مدير : حتما

 ( اول كلاس همه ي دانش آموزا در حال نقشه ريختن هستن )

محمد : بعد از تامل در وضعيت جديد برام ثابت شد كه ممكن نيست پيروز بشيم جز اينكه يك دست باشيم

همه : همه هم دستيم رئيس ( همه دستاشون رو هم مي ذارن كه قسم شرف بخورن )

محمد : به خداوند سوگند ... / وانا لله و ان اليه راجعون ... و بسم الله الرحمن الرحيم

قسم مي خوريم كه...كه...چي ؟ ... هر چي به ذهنتون مياد خجالت نكشين... قسم

مي خوريم ... اٍند حال باشيم وآخر مرام ... و به همديگه سيگار بديم ... مكمل همديگه

باشيم

مرتضي : ولي من مي خوام سوالي ازت بپرسم...

محمد : بپرس

مرتضي : يعني من و تو همديگه رو كامل مي كنيم ؟

محمد : آره

مرتضي : چطوري ...

محمد : ببين من مغزم و تو ماهيچه ، يعني اگه من وتو قهر كنيم من ضعيف ميشم  و تو هم خر ...  

مرتضي : ها درسته ...

محمد : من مي خوام از معلم جديد راحت بشم واقعا خيلي حالمون گرفته

مرتضي : من چاقو ميزنمش و راحت بيشيم

محمد : درد سر نمي خوام ... به همين دليل تصميم گرفتم نقشه 14 رو اجرا كنيم

حبيب : نقشه xxyx دستكاري زنگ

محمد : ديگه

منصور : نقشه yxx ديناميت زير صندلي

مرتضي : نقشه zzx امروز يكي ميميره

احمد : ولي اينجوري تو درد سر ميفتيم

محمد : نه چيزي نميشه ولي بريد خونه لباساتون بيارين چون امشب تو بازداشت       مي خوابيم

احمد : محمد ... ما دوستيم ، آره

محمد : آره

احمد : من نمي تونم تو اين نقشه باتون باشم / چونكه وضعيتم با شماها متفاوته

محمد : متفاوته ؟ يعني چطور آدم فضايي هستي ؟ تو رو خدا مرتضي اين آدم فضايي ببين چشه

مرتضي : بيا اينجا ، آدم فضايي ، وضعت چشه ؟

احمد : ميگم  وضعم با شماها متفاوته

مرتضي : خب وقتي غذا مي خوري چه احساسي بهت ميده ؟

احمد : يعني من اگر اخراج بشم تو خيابون ميزارنم

مرتضي : اگه اخراج شدي پيش بابام استخدامت ميكنم

احمد : برنامه اونجور كه قرار بود نيست ...

مرتضي : موضوع از زير دستم خارج شد نمي تونم برات كاري بكنم / آقا اداره پر كارمنده مگه اداره ي ديگه اي نيست ؟

محمد : احمد نگران نباش ما پشتت ايستاده ايم

( ميرن روي صندلي هاشون ميشينن كه معلم قديميشون اشتباهي مياد تو كلاس )

احمدي : جلسه اينجاست ؟

حبيب : آره اينجاست بيا تو

مر تضي : تو چي مي خواي

احمدي : مگه جلسه اينجاست ؟

مرتضي : آره جلسه همينجاست ؛ چرا دير كردي آقاي احمدي ؟

احمدي : نه اين امكان نداره

همه : چيه كه امكان نداره ؟ (2بار)

مرتضي : چرا اينجا اومدي ؟ غريبه يا آشنايي ؟ 

احمدي : آقايون اين چه جلسه ايه ؟

محمد : اين جلسه ي ويژه ي سرخ پوستانه

احمدي : باز اين به معلما و مدرسه مربوط ميشه ؟

حبيب : آره

احمدي : پس اجازه بدين از طرف مدرسه سخنراني كنم ... به نام خدا ... (حرف سراغش نمياد )

محمد : يخورده صبر كن / كتت رو در بيار

احمدي : چرا در بيارم مگه قراره همه در بيارن ؟

محمد : در بيار حالا همه در ميارن و لخت ميشيم

احمدي : اوكي ... (در مياره و رو پيرهنش نوشته شده )

احمدي : آقاي مدير مدرسه ... (دوباره حرف سراغش نمياد)

مرتضي : چيه تو باز گرفته اي ؟ خب پيرهنت رو در بيار / هر وقت احساس سنگيني كردي هر چي تنته در بيار

(احمدي هم فورا در مياره )

احمدي : اوكي اوكي خوبه آدمي سرحال ميشه و احساس سبكي ميكنه

حبيب : خوب حالا ديگه بهونه اي نداري ؟

احمدي : يخورده

حبيب : خب پس چرا اينو در نمياري ( شلوارك زنانه زيرش بود )

احمدي : اوكي همينه كه نفسم گرفته ميگم خدا چيه ...

مرتضي : بهت گفتم هر وقت گرفته شدي چيزي در بيار

( احمدي دوباره گير ميكنه و شلواركش در مياره ) = يه شلوارك ديگه اي پاشه

احمدي : اين خطبه مدرسه نشد ديگر اين خطبه شرعي شد ...

( دوباره ميخاد حرف بزنه ولي نمي دونه چي دگه )

مرتضي : بهت گفتم تو يه دفعه خودتو راحت كن و تمومش كن

احمدي : تمومه ديگه ...

مرتضي : نه هنوز

احمدي : نه سردم ميشه  

محمد : بي هنوز و سردم ميشه بچه عاقل باش و بقيه رو در بيار

احمدي : چيه ميخاين چيكار كنيد ؟

محمد : آقاي احمدي ما تو رو رئيس جلسه سرخ پوستان تعيين كرديم

احمدي : آره من رئيس جلسه سرخ پوستانم ؟ آره من رئيسم ؟

(يه تاج  و دامن هم براش ميارن و آهنگ هم ميزارن و ميرقصه و همه ميرن سر جاشون ميشينن و مدير مياد تو )

مدير: به به ماشالله ماشالله – چي سر خود آوردي آقاي احمدي ؟

احمدي : ببخشين راستش ما الان مي شستيم بعد اينا رو اشتباهي از كمد مامانم برداشتم

مدير : مامانت اينجور چيزا مي پوشه ؟

احمدي : آخه اين لباس عروسيشه

مدير : چطور مگه شوهرش خروس بوده ؟ برو تو اتاقم منتظرم بمون ( اونم ميره)

 مدير:  ماشالله ماشالله – چي سر احمدي اوردين ؟

مرتضي : اونا برو از خودش بپرس

محمد : صبر كنين من همه چيز ميگم

مدير : بفرما بگو

محمد : ما تو كلاس نشسته بوديم در باز شد . آقاي احمدي اومد تو ... وما نشسته ايم بعدش اومد كتش درآورد ومانشسته ايم و بعد پيرهنش درآورد ما هنوز نشسته ايم ،يخورده ترسيديم ،بعد ديديمش شلوارش رو برامون درآورد ، شلوارش رو برامون مي كشه پايين معلم تو كلاس شلوارشو برامون پايين ميكشه ، ما هم بچه ايم چيزي حاليمون نيست (با گريه)

مدير: بله بله بعد شما چطور اجازه ميدين جلوي شما همچنين كاري بكنه ؟

حبيب : به ما چه عامو هركي كارش به خودش ربط داره

محمد : يكي از لباس زيرش خوشش مياد ما چكارش كنيم ؟

مدير : به هر حال خودم در اين باره تحقيق مي كنم ، مي بينم اين قضيه چي بوده

مدير : حبيب پاشو زنگ بزن

حبيب : نمي تونم آقاي مدير

مدير : خب چرا ؟

حبيب : چونكه وضو گرفتم

مدير : بارك الله بارك الله / احمد تو زنگ بزن

احمد : چشم آقاي مدير ...

مرتضي : چشم كدومه ... اگه پا شدي از ارث محرومت مي كنم ، يه قرون گيرت نمياد

مدير : محمد تو پا شو زنگ بزن

محمد : نه تو بزن

مدير : چرا ؟

محمد : اينجوري سبكترم

مدير : ماشاالله ماشاالله واقعا جاي تعريف داره / مرتضي ...

مرتضي : چيه آقاي مدير ؟ (بي حال)

مدير : ميگم مرتضي ميگي چيه ؟ عجب

مرتضي : مگه تو مدير نيستي

مدير : مرتضي

مرتضي : بله جونم

مدير : پاشو زنگ بزن

مرتضي : چشم / ولي بابام قسمم داده كسي نزنم ...

مدير : پس كسي نمي خواد زنگ بزنه ، مشكل نداره من ميزنم / عبدالخلف برو زنگ بزن / چشم آقا ،چيزي ميل داري چاي ،قهوه / تا خرخره زهر و زغنبوت خوردم

مرتضي : نرووو نرووو ...

(مدير ميره زنگ ميزنه ، برق ميگيرتش داد ميزنه )

مرتضي : حقته ،حقته ، بهت گفتم نرو چرا حرف گوش نمي دادي

مدير : اشكال نداره فكر كنم زنگ اتصالي داشته باشه / دانش آموزان عزيز ...

همه : هاااا / هوووو ...

مدير : عزيز مودب باش زشته

( ميره رو صندلي بشينه محمد نخ تو صندلي بسته بود اونو از زيرش ميكشه (3بار) تكرار ميشه بعد مرتضي صندلي رو اونورتر كنار بمب ميزاره همينكه ميشينه بمب منفجر ميشه كلاس تاريك ميشه و همه فرياد ميكشن و ميرن دنبالش بگردن

مرتضي : عبدالخلف ... عبدالخلف ...

منصور : آتيش ،آتيش ، بابام سوخت هه بابام سوخت هه

مرتضي : منصور جان مباركه ، خدايش برات خوشحال شدم

حبيب : پسر بابات كجا رفت

منصور : بابام رفت جهنم

(چراغ روشن ميشه و مدير بالباس پاره پاره و صورت سياه از پشت ميز مياد بيرون)

مدير : من ميخام بدون كدوم سگ پدر سگ بمب گذاري كرده ؟ تو بودي ؟ تو بودي ؟

مدير (به حبيب ) : تو ميخاي درس بخوني وادامه بدي ؟ 

حبيب : من ... آره حتما

مدير (به احمد) : تو مي خواي ياد بگيري

احمد : آره آقاي مدير

مدير (به منصور) : تو بخاي نخاي بايد درس بخوني به زور با كتك بايد بخوني و ادامه بدي / بايد ادبت كنم

منصور : مرتيكه من اصلا كاري به كارت ندارم بابا

مدير (به مرتضي) : تو ، تو كه اسم نداري ، آره خودت ...

مرتضي : چي مي خواي ؟ از جونم چي مي خواي ؟

مدير : تو سرم داد مي كشي ؟ تو مدرسه سرم داد مي كشي ؟

مرتضي : نفسم ازت بالا نمياد

مدير : خدا بگم ناقصت كنه انشاالله ، زير اتبوس بري لحت كنه پيدات نكنن ...

مرتضي : خدا شكمت بتركونه خدا كنه مار تو كفشت باشه ...

مدير (به محمد) : تو اي پسر ، آره توي مظلوم توي خوب

محمد : من آقاي مدير ؟

مدير : آره تو / ميخاي ادامه بدي ؟

محمد : نه من مي خوام عروسي كنم تو خونه بشينم

مدير : شما فقط به درد همين مي خوريد

(معلم جديد وارد ميشه ومدير رو با اون وضعيت ميبينه)

ايمان : صبح بخير ...

حبيب : صبح بخير جيگرم

مرتضي : صبح به خير استاد جونم

ايمان (رو به مدير) : چي شده آقاي مدير ؟

مدير : نه اين ژست جديدمه

ايمان : كسي بلايي سرت اورده

مدير : وآيا كسي ميتونه با من كاري كنه ولي من داشتم نحوه ي استخراج زغال سنگ يادشون مي دادم ولي يخورده نفت خام تو مسيرم خورد / كلاس تحويل ميگيري و هر مشكلي پيش بياد مي فرستي دنبالم ، چون اين بچه ها مرگ ازم مي ترسن / ولي به كسي چيزي نگو ... (ميره )

ايمان : معلومه

مرتضي : اين هم قيافه انسانه ؟

( همينكه مدير ميره بچه ها چكش وميخ در ميارن و شروع به تاق وطوق و تعمير صندلي و ميز ميكنن ، منصور هم شروع به تميز كاري و مرتضي به آبپاشي كلاس چند قطره آب هم جلوي معلم ميريزه

مرتضي : صبح خدا شد ونوبت به كار وكاسبي رسيد

محمد : يه چاي قليون هم براي من لطف كن ...

(محمد پا ميشه ميره پهلوي معلم دوباره بر مي گرده (3بار))

محمد : بي ادبا ، خانم محترم اينجا ايستاده ... برپا ... تعظيم ، سلامش كنين ، بشينيد بايد همه احترامش بذاريم (كنارش ميشينه) آخه چشمام ضعيفه

ايمان : محمد لطف كن بشين سرجات

محمد : يعني برم همونجا سرجام بشينم

ايمان : ميري ؟

محمد : آره تو جون بخا خوشگله ، تو فقط اشاره كن جيگر ، پشيمون ميشي گلاب

(دانش آموزا همه بلند ميشن صداي سگ در ميارن ، منصور ميره بغل معلم ، وقتي معلم داد ميزنه سرشون كه سريع برين سرجاتون بشينيد به صورت حركت آهسته ميرن وسط راه هم حبيب با محمد دعواشون ميشه )

مرتضي : آاااه واااي خدا چه راه دوري

ايمان : لطفا خواهش ميكنم اگر سري بعدي اومدم كلاس لزومي نداره اينجوري ميزباني كنيد

مرتضي : كي ؟

ايمان : سري بعدي كه اومدم

مرتضي : اي بدبخت فكر كرده دوباره ميخاد داخل ...

ايمان : فكر كنم شما منو خوب شناختين ، من هم شما رو خوب ميشناسم پس بهتر بريم سراغ درس و ميخوام نكات مهم را به شما بدم

محمد : تو مي خواي بهمون درس بدي ؟

ايمان : آره

محمد : خب توكل به خدا ...

(محمد ميره كيف معلم بر ميداره و مثل دخترا راه ميره بقيه كلاس هم متلك باش ميكنن و سوت ميزنن)

ايمان: محمد ...

محمد: بله خانم جون

ايمان: كيف سر جاش بذار

محمد: چيه جونم...

ايمان:كيف سر جاش بذار

محمد : تو بچه عاقل باش ونونت  بخور و كار نداشته باش

ايمان :بي زحمت كيف سر جاش بذارين

(محمد ميره كيف باز مي كنه و وسايلاش در مياره )

محمد :اٍه اين چيه ؟ رژ لب ،به منصور مي گه به بابت بده

محمد:عطر ... شيشه ي عطر

مرتضي:ماركويس ؟ مار كويس ميذاري

ايمان: آره

مرتضي: چرا ماركويس ميزني؟ هاااا...براي كي مار كويسي ميشي؟

(بعد به خودش ميزنه )

محمد: بي زحمت روي اين ماهيچه هم يه خورده بذار

احمد: زشته...كارتون زشته

حبيب:بشين سر جات

احمد:كارتون اشتباهه...زشته

مرتضي: بشين سر جات ...بشين ...بي ادب

محمد : بشين سر جات  پسر ...يقه ام پاره كنم ؟ مي خواي منو بكشي ...خونه ول كنم برم

مرتضي:خاله جان ساكت شو كارش نداشته باش

محمد: چه كار كنم دي قاسم تو اونو نمي شناسي

حبيب(به مرتضي): ببين اين عكسه...

مرتضي : آره اين عكس مرده

حبيب:محمد نگاه كن اين ظاهرا عكس يارو ماله خودشه

محمد :چيه ديگه...توبا اسب دوستي؟

حبيب :نه با اسبه نيستم با اوني كه اونوره

محمد: اره با اوني كه بالاي اسب نشسته / اين چيه،باش رابطه ؟ تو خيابون پيداش كردي بابا كوتاه بيا اين شبيه حسن غلاميه

(ايمان ميره كيف بر داره چند باري دست به دستش مي كنن و بهش ميدن)

(ايمان ميره پاي تخته گچ برداره كنار گچ مار پلاستيكي گذاشتن يه لحظه ميترسه اونو مي ذاره وسط كلاس مرتضي فوري ميشينه اداي مرتاض در مياره / ايمان دوباره مياد اونو ميندازه دست به دست ميشه تا ميرسه به محمد / محمد اونو رو سينش ميزاره          

محمد : آاااي اين مار سمي نيشم زد ، سم در رگهايم جاري مي شود

(و روي زمين ميفته )

مرتضي : روزگارمون سياه محمد مرد ...

منصور : آره محمد مرد ، نگاش كن چجوري ميميره / چكار كنيم / دي محمود پسندته ؟

محمد : مرتضي بعد از اين حواست به كلاس باشه

مرتصي : واااي نمير بووي وووي بد بخت شديم

منصور : واي عزيزم ، واي قربونت برم

مرتضي : جونم روزگارم سياه واااي شوهرم عزيزم (اداي زنا در مياره )

محمد : سكينه حواست به بچه ها باشه / يا الله رانندگي كنين

ايمان : خدايي خيلي ناراحت شدم ؛ تسليت ميگم (به همه تسليت ميگه محمد هم مياد )

ايمان : عرض تسليت دارم آقاي محمد / كاراي كه ميكنين عجيبه امكان نداره

محمد : منو ديدي وقتي مرده بودم ؟ مرده باشم گنا ميكنم ؟ / بازي قشنگيه نه ؟

ايمان : آره خيلي

محمد : خب مياي عروس دوماد بازي كنيم ؟

مرتضي : عجب ... خانم معلم عجب ، خانم معلم خونت خراب ...

محمد : واومده تسليت كنه ...

ايمان : واقعا شما بامزه اين خيلي بامزه اين

محمد : تو خيلي مسخره اي

ايمان : خيلي گفتيم ، خيلي خنديديم نظرتون چيه درس رو از اول شروع كنيم ؟

محمد : اي بابا پاتقمون گرمه ... اينجور پاتوق هايي كه هميشه جبران نميشه

ايمان : نه انشااله جبران بشه ، ما هنوز با هميم كه / الان مي خوايم در مورد اصول بنيادي صحبت كنيم ...

مرتضي : در مورد چي صحبت كنيم ؟

ايمان : اصول بنيادي

مرتضي : من صحبت نمي كنم شما صحبت كنيد

محمد : راستش من هم صحبت نمي كنم

ايمان : چرا ؟

محمد : خوشم نمياد در مورد كسي حرف بزنم و اون نباشه

ايمان : نه اينجور صحبتايي نيست

مرتضي : اين صحبت كنيم چيه ديگه ؟ ما اينجا اومديم كه درس بخونيم يا حرف بزنيم ؟

ايمان : يه لحظه اجازه بدين حاليتون كنم

مرتضي : نه يه لحظه نه هيچي هر چي بين ما بود همه تموم شد ...

ايمان : مرتضي ... مرتضي ...

مرتضي : بله جونم ... چيزي از بيرون برات بيارم ؟

ايمان : مگه ما توي كافه نشستيم ؟ برو رو تابلو بنويس

مرتضي : چي ؟ اسمش تخته سياست

ايمان : پاشو روي تخته سياه بنويس

مرتضي : چي بنويسم ؟

ايمان : برو بهت مي گم

مرتضي : بلد نيستم بنويسم

محمد : انگشت بزن

مرتضي : حتما رو تخته ؟ / آخه تا اونجا راه دوره / تاكسي ... تاكسي ... بريم تخته سياه

ايمان : زود باش

مرتضي : مگه من ميرونم ؟ ... اينجا تخته سياهه ؟ چند ميسه 500 تومان خدمت شما

( ايمان جمله ميگه مرتضي هم خط مي كشه و پاك مي كنه )

مرتضي : چي بنويسم

ايمان : من بهت گفتم

مرتضي : نشنيدم

ايمان : نه شنيدي

مرتضي : شنيدم ولي خودم به اون راه مي زنم

ايمان : خب مرتضي ، ديگه خودتو به خنكي نزن / حالا بنويس : من داشتم از كنار رود مي گذشتم كه ناگهان ...

مرتضي : خانم معلم ... خانم معلم مامانم سلامت مي رسونه و ميگه يواشتر بگو

ايمان : فكر كنم : حاج خانم ربطي بهش نداره ما تو كلاس چه مي كنيم

مرتضي : خب يواشتر بگو

ايمان : چشم ... ( جمله ي قبلي رو ميگه )

مرتضي : يواشتر ، يواشتر ، تا كي ؟ زياد خنديديم مگه قراره تا آخر سال مسخره بازي باشه ؟

ايمان : خب / درسته حق با توئه ( و جمله ادامه ميده : من )

مرتضي : يواشتر ... يواشتر

ايمان : من كه فقط « من » گفتم

مرتضي : مگه من كمه ؟ يواشته ، بگو هنوز سال درازه

ايمان : ادامه ميده

(مرتضي من بزرگ اندازه ي تخته مي نويسه و كنار مي ايسته )

ايمان : اين چيه نوشتي ؟

مرتضي : « من »

ايمان : بقيه جمله كو ؟

مرتضي : تابلو تموم شد ، رو لباسم ادامه بدم ؟ تخته از مادرم بيارم ؟ خرج دولت كنم ؟

ايمان : بفرما بشين

مرتضي : من كه نشسته بودم ، با تاكسي بيام و با تاكسي برم ، بايد خودتونو مسخره  كنيد ؟ خب تو چشام نگاه بكن بگو نشسته بودم يا نه ؟ بايد بازيم بدي ؟ از قيافه ام خوشت اومده ؟ ميرم تخته و برمي گردم از تخته ... و تاكسي بگير ... و ...

محمد : كارهاي كچره اي مي كني

ايمان : كتاب اجتماعي در بيارين /

همه : نداريم

ايمان : برگ سفيد ... دفتر ياد داشت ؟ چرا نيوردين ؟

همه : فراموش كرديم

ايمان : خب درستون را با سه كلمه شروع مي كنيم : احترام ، تلاش و آينده

مرتضي : امروز روز سياهيه ... چي تو كلاس اومد ؟

ايمان : چيزي نيومد !

محمد : صبر كن تا ببينم چه مصيبتي تو كلاس اومده / ما كه آروم نشسته بوديم ... اين پروانه است ؟

مرتضي : نه اين زنبوره

محمد : زنبور ؟ خب من از همين مي ترسيدم ...

(همه دور معلم مي گيرن )

حبيب : رو سرت

منصور : رو دستت

( مرتضي چادرشو از رو سرش مي كشه ، معلم جيغ ميزنه )

مرتضي : بي شعور ...

( ايمان هم طرف مرتضي ميره و با يك حركت ، دست اونو مي شكونه و ميره طرف محمد )

محمد : ما ديگه ميريم كلانتري ... اين بهترين راهه

ايمان : ما الان درسمون رو كامل مي كنيم ( احترام ، تلاش و آينده )     

 

 محمد : اينجا چه خبره ؟ شما براي چي سر صدا مي كنين ؟ نمي تونم راحت تو اين مدرسه بخوابم !

مرتضي : اين پسره رو ول كن

مرتضي : اين جاسوسه

محمد : حرف مفت نزن پسر ولش كن

مرتضي : محمد اين معلم دستمو شكوند و بايد انتقاممو بگيري

محمد آره حتما ، هر دشمني سر يكي از اعضاي باند ، دشمني بر خودم حساب مي شه حالا ببين وقتي دشمني با من بشه چي پيش مياد

احمد : محمد ... محمد ...

محمد : چي مي خواي ؟

احمد : خانم ايمان ...

محمد : چشه ؟ ...

احمد : اين چيز متفاوتيه نسبت به بقيه ي معلما ...

محمد : تو قضيه ت چيه ديگه ؟ خانم ايمان متفاوته تو هم گفتي وضعيت متفاوته ؟ تو با دنيا از پشت برخورد مي كني يا ...

محمد : حالا با توجه به وضعيتي كه داريم مي خوام نشست برگزار كنيم

منصور : چي برگزار كنيم ؟

محمد : نشست ... يعني ...

منصور : خب يعني چي يا چيه اين ... ؟ آره تو بگو من مي دونم اسمش بيار

محمد : نشست ، يعني وقتي همه با هم خوب باش ... ميبيني با هم ... شما ميخاين دستم بندازين انگاري ... نشسته يعني بفرمايين بشينين

محمد : به حرفايي كه ميزنم خوب گوش كنيد ، روش علمي فكري ، براي درآوردن پدر اين خانم بايد از احساس مخالف عقايد ذاتي در التزام ... واين بخش هاي داغ روز / تو رو خدا كسي درمورد چيزايي كه ميگم نپرسه كه من هيچي حاليم نيست

مرتضي : به ارواح پاك عمه ام تو راست ميگي و حرفت درسته

حبيب : چطوري حرفش درسته ... ؟

مرتضي : آقا داره درست حرف ميزنه

حبيب : محمد ما از حرفهايي كه ميگي هيچي حاليمون نيست

محمد : تو در اصل حاليت نيست چون در نشستمون درست ننشستي اگه درست بشيني حرفمون در حد نشست تو مي شه و خوب مي فهمي

مرتضي : يعني بدون عمليات فيزيكي

محمد : بله ما با خونسردي حالش مي گيريم تا وقتي كه خسته بشه و تسليم بشه و بره

( معلم مياد تو )

ايمان : صبح بخير ...

مرتضي : صبح بخير ، صبح بخير ، صبح بخيركدوم كوفته / دختر رد مي شه به مردا ميگه صبح بخير ؟

ايمان : واقعا مايه ي اعجاب منه كه شما در همه چيز هم راي و هم دست هستين ، خوش به حال شهرتون به اين وحدت شما واقعا خوش به حاله كنگان ، انشاالله ادامه بدين و قبول بشين و هر كدوم از شما نقش بزرگي توي اين شهر مي گيره

محمد : من نقش اين قدري مي گيرم  ، من آزادم ديگه هر قدر كه بخوام مي گيرم

ايمان : دستت هنوز درده مرتضي ؟

مرتضي : كسي كار من نداشته باشه ، من اينجوري مي خوام باشه ، مي خوام بشكنه اصلا قطع بشه

ايمان : سري بعدي انشاالله دست و پا وگردنت با هم مي شكونم

مرتضي : چه خبره حاج خانم چه خبره ؟ خدا ظالم رو هلاك كنه / روزگارم سياه ، دست و پام ميشكوني ، بعد يه وري تو خيابون راه برم ؟

ايمان : گردنت هم

مرتضي : چي ؟

ايمان : گردنت

مرتضي : كي ؟

ايمان : گردنت مي زارم رو سينت آويزون باشه

مرتضي : من اينجا بمونم ، گردنم هم اينجا ؟ برعكسي حرف بزنم ؟ برم خونه بدون گردن ، برم تو و بابام مياد پس گردني بزنه گردن پيدا نمي كنه ؟ بذارم تا صبح جا خالي بزنه ؟ / پيش مامانم برم ، جاي هندونه گردنم دست بگيرم ببرم ؟ يعني فقط بخاطر اينكه خدا يه كم زور بهت داده و از من بزرگتري ، ضعيف كشي مي كني ؟ / به هر حال من روم طرف شاه ابوالقاسم كردم و اونو وكيلم گذاشتم و گفتم انشاالله نفست ببره انشاالله تو چاه دستشويي بيفتي ( گريه مي كنه )

مرتضي ( به احمد ) : چيه چته نگاه مي كني ؟ ادب نداري ؟ اخلاق نداري ؟ شعور نداري ؟

احمد : چرا ؟ مگه من كاري كردم

مرتضي : اينم داري هر روز پيش ما غذا مي خوري ... چرا صندلي درست نمي كني ؟ خودمو تكه پاره كنم ؟

محمد : پسر تو چته ؟ چرا براش صندلي درست نمي كني ؟ چرا براش صندلي درست نمي كني ؟

ايمان : محمد ... محمد ...

محمد : بله

ايمان : سر پا وايسا ...

محمد : بله جوونم ؟

ايمان : وقتي با معلمت حرف مي زني محترمانه صحبت كن ... و پا ميشي مي ايستي

محمد : خب يكي ديگه بجام پاشه صحبت كنه ... / اي دنيا مدرسه ها خراب شدن كو مدارس قديم به من ميگه پا شو وايسا ! به من ميگه پا شو وايسا ! ... بعد از 14 سال خدمت تودبيرستان به من ميگه پا شو وايسا ، هي ... كو مدرسه هاي قديم ... كو مرداي قديم ... بهبهاني خدا بيامرزه بهبهاني ، شيخ بهبهاني و علي شريعتي و فريدون شيري و سجاد زارعي ... سجاد زارعي ديگه كيه !

ايمان : وقتي بات حرف مي زنم ، پا ميشي مي ايستي 

محمد : بچه ها خب يكي پاشه حرف بزنه يا چيزي بگه

ايمان : باز هم بايد پاشي آقاي محمد يوسفي لطفا

محمد : اعتماد به نفسش هم بالاست يعني خواهش مي كنم ، تمنا مي كنم آقاي محمد يوسفي ...

ايمان ( با عصبانيت ) : سر پا وايسا / وقتي اينجوري پسندت نيست / پس پا شو وايسا

محمد : ميگم مرتضي دستت خيلي درد داره ؟

ايمان : پا شو باًيست

محمد : چشم خانم

ايمان : بي زحمت محمد مي خوام يه سوال خارج از درس در منطق بهت بدم

محمد : چيزي ندارم باش ببرم / فردا صبح يه سبد ميارم هر چي مي خواي بده مي برم / حالا اگه اصرار داري تو كاغذ بزار ولي اگر خيس شد بمن ربطي نداره

ايمان : بي زحمت محمد مي خوام يه سوال خارج از درس در منطق ازت بپرسم ...

محمد : ببين خانم ، پيامبر (ص) فرموده «السوال لغير الله مذله» ... بعد درست نيست من بنده ي فقير خدا ...

ايمان : تا كي ؟ تا كي ؟

محمد :هاااا امروز روز نحس مي دونم آخر نمي رسه

ايمان : ازت مي پرسم و تو جواب ميدي ... / منطق

محمد : همه روز قيامت زير سوال ميريم

ايمان : منطق چيست ؟

محمد : حتما / در مورد چي حرف ميزنه اين زنه ؟ / فقط دو كلمه بگين / يه چيزي دست و پا كنين برادرتون گير افتاده

ايمان : منطق چيست ؟ و زود جواب بده ، بفرما

محمد : آره آره ، تو بفرما اصلا ما چيزي تو برنامه به نام منطق داريم

مرتضي : منطق ؟ من چه مي دونم اين اسما رو از كجا ميارن ؟

محمد : نگاه ... / من نمي دونم حاج خانم / اگه مي دونستم در جا جواب مي دادم چرا بايد ازت پنهون كنم ، خداي نكرده مگه بين ما دادگاه يا بچه و ...

ايمان : بفرما بشين

محمد : اينم كاره ؟ بفرما پا شو بفرما بشين ! مگه پيش بابات كار مي كنم

ايمان : چي گفتي ؟

محمد : چيزي نگفتم

ايمان : باباي كي ؟

محمد : همه با هم خوبيم ... / نه ببين من با پشت سريام فرق مي كنم ، تو تا حالا منو خوب نشناختي

ايمان : نه من خوب مي شناسمت من مخصوص براي تو اومدم

محمد : براي من ؟

ايمان : آره براي محمد يوسفي كه خودتي

محمد : نه بابا اين خانم استبداديه ... / مثلا چكار مي كني ؟

ايمان : نشونت بدم چكار مي كنم ؟ / از اين جا دو نصفت مي كنم ( اشاره به ناف )

محمد : دو نصفم مي كني !؟! از اين جا !؟!

ايمان : از همين جا !!!

محمد : خب پس چطور عروسي كنم ؟ بچه ها اين معلم از كشتارگاه آوردن ، بعد من با كدوم نصف راه برم / مي بيني با نصف بالايي راه ميرم يهو نصف پاييني از كنارم رد ميشه ، بچه ها يه كاري برامون بكنين ديگه يكي دو نصف و يكي دستش ناقصه و دبيرستان كه تموم كنيم مستقيم استخدام بهزيستي ميشيم

( معلم اونو از كتش مي گيره و تكونش ميده )

ايمان : تو چه مي خواي دقيقا

مرتضي : ولش كن حاج خانم ...

ايمان : يعني مي خواي بگي قلدري ؟

محمد : ببين من ورزشكارم و بليارد بازي مي كنم چيزيم نميشه

ايمان : تو چي مي خواي ؟ چي ؟

محمد : خب تو ول كن من هم ولت مي كنم

( معلم ولش مي كنه )

محمد : برادران من امروز مسخره شدم ، كم آوردم

ايمان : ساكت شو

محمد : هيچ غلطي هم نمي كنيم / حيه آقا پس كو من  مرتضي و ادعا ميكني تو مغزي و من عضلاتم ، چه عضلاتي ! / يه عكس گرفتي يه چوب جارو و دو طرفش سيمان گذاشتي و بلند كردي و مايو پوشيدي كسي تو دنيا مايو بافتني پا مي كنه ؟

( يه خورده حرفشون ميشه )

ايمان : مرتضي ... مرتضي ... / بسه خفه بشين

مرتضي : خدا پدر مرتضي وپدر جدش در بياره / چي ازم مي خواي ؟ چي مي خواي ؟ / من با تو ضد زدم چي مي خواي ؟

ايمان : ما بچه نيستيم كه با هم لج كنيم / پا شو بچه من گريه نمي خوام / مردا گريه نمي كنن / پا شو پسر

مرتضي : آااه ، آااه بوا

ايمان : زنده ايم تا ببينيم آخرش كجاست ، پا شو جواب بده پا شو

مرتضي : دستم درده نمي تونم جواب بدم

ايمان : با زنوبت جواب بده / اونم درده يا بيام از قم قومت بكشم ؟

محمد : از قم قوم ؟ از قم قومش مي كشي ؟ تو اين قم قوم از كجا آوردي ؟ دكتراي تو ، تو قم قومه ؟ / هر كي هواسش به قم قوماش باشه / هر كي قم قومش گم بشه من كاري ندارم منم از اين به بعد قم قومام ميذارم خونه و ميام مدرسه ، خودتون هم ميدونين يكي                         زيرسايه ي خدا نشسته باشه يهو قم قومش پيدا نكنه بايد يك ماه در تعاوني وايسي تا يك دونه قم قوم بهت بدن / ما ديشب بابام قم قوم آورد دوتا باسس درست كرديم دوتا هم بدون سس

ايمان : بس ،بسه ! تو كاملا خفه ميشي / منم معذرت مي خوام كه قم قوم گفتم

محمد : هر قم قوم كه 140 هزار تومنه ... منم قم قوم بكشم قم قوم فروشي باز كنم / بدو بيا قم قوم داريم

ايمان : مرتضي ... مرتضي ... سريع زود باش

( مرتضي ميره با احمد حرف ميزنه )

ايمان : احمد چي داره بهت ميگه 

احمد : ميگه تو جاي من جواب بده 5 تومن بهت ميدم / من پاشم ؟

ايمان : نه تو بشين تو همه چيز حاليته ... / مرتضي مي دوني منطق چيه ؟

مرتضي : هاااااااا

ايمان : چي در مورد منطق مي دوني دهنت هم ببند

مرتضي : هااااااا

ايمان : دهنت ببند ، مي خواي حرف بزني

مرتضي : مه مه مه مه

ايمان : در مورد منطق چه مي دوني ؟ دهنت باز كن

مرتضي : من چكار كنم ، ببندم يا چكار كنم ... اصلا من چه فرقي با بقيه دارم ؟

ايمان : به نوبته به نوبت

مرتضي : نه اين پارتي بازيه

ايمان : آره پارتي بازيه ، چي در مورد منطق مي دوني ؟

مرتضي : مي دونم / خوبه خوبه ؟ / نه بده بده

ايمان : نه خوبه نه بده / ادامه بده چي در مورد منطق مي دوني

( مرتضي شروع به گريه مي كنه )

ايمان : من پيشت نيومدم كه گريه كني / و بايد به سوال جواب بدي و همين الان

مرتضي ( به احمد ) : بگو ... بگو ... چي اين ؟ 17 چي ؟ كجا ؟ واضحتر بگو ...

ايمان : احمد نكن زشته واست

مرتضي : احمد زشته

ايمان : اين بي ادبيه

مرتضي : اين بي ادبيه احمد / جمله مفيدي داري بگو اگر هم نداري مي شيني خفه ميشي ، بلا به جونت بشينه با اين قيافت ... / دو دو دو دو / واضح نميگي چه ميگي ؟

ايمان : در مورد منطق چه مي دوني ؟

مرتضي : دو دو دو دو اون بهم گفت

ايمان : اشتباهه دو دو دو دو نيست

احمد : من گفتم دو دو دو دو !!!

ايمان : حرف بزن سريع بفرما حرف بزن

مرتضي : تو بفرما ، بفرما خانم معلم / چطوري حرف بزنم ؟ سوال كجاست ؟ / تو دستت روي سوال بذار مي بيني من حاضر جوابم انگاري فلفل خوردم     

ايمان : در مورد منطق چه مي دوني ؟

مرتضي : مي دونم ، مي دونم وقتي كه با مشت رو سر كسي بزني سركوب مي كنه و منطق نميذاره ، منطق همينه يا نه خانم تحصيل كرده ي با سواد مدرسه اي / خودشه يا نه ؟ من همه چيز حاليمه ولي يه خورده گيچم

ايمان : آره خودشه عينا خودشه

محمد : اين منطق كه ميگن ؟ همينه ؟

ايمان : پس چي ! پس چي

محمد : تو قايمكي درس مي خوني يا چطور ؟

ايمان : خفه شيد ، مي خاين جلوي من دعوا كنيد ؟

ايمان : بفرما بشين ، بفرما

مرتضي : من تو ملك دولت ايستادم

( ايمان ميره پاي تخته بنويسه بقيه مشغول خوردن و قليون كشيدن ميشن )

مرتضي : پسر درش بيار

( شيلنگ قليون ميدن دست مرتضي )

ايمان : مرتضي يخورده بيا اينجا كارت دارم

مرتضي : اي بابا آدم اينجا نمي تونه چيزي ياد بگيره و نمي تونه كيف كنه ! مگه من نوكر باباي تونم ؟

ايمان : اين جا بيا يه لحظه / اين چيه اين دود از كجا مياد ؟

محمد : دارن خيابون بغلي بلال كباب مي كنن

ايمان : حركت مشكوكي تو كلاسه / چي داره اتفاق ميفته ؟ مرتضي ... مرتضي دود از كجا مياد ؟

مرتضي : از دماغم ...

( معلم رو ميز محمد ميزنه ، اونم در حال خوردن بود )

محمد : نيا داخل آخر لباسام دارم عوض مي كنم / ميگن علم با بادمجون برابر نيست اين چه علميه كه با بادمجون تراز نيست ؟

( محمد ظرف غذا رو روي صندلي ميذاره )

ايمان : مشروبات غير مجاز هم دارين ؟

محمد : اين صفر در صده حلاله

( مرتضي شيلنگ دست احمد داده بود كه مدير يهو مياد تو )

ايمان : احمد ...

مدير : عصر بخير

مرتضي : عصر شما هم بخير ... ( نشسته بود ) / روزگارمون سياه / پسر جمعش كن

( مدير شيلنگ از دست احمد ميگيره )

مدير : به به به به / واقعا چيز پسنديده ايه ماشاالله ماشاالله ، قليون ... تو كلاس قليون مي كشيد ؟ تو مدرسه قليون پيدا كنم ؟ بعد من چي بشم ، بهم بگن مدير چه مدرسه اي هستي بگم مدير قليون ؟ بايد بدونم آخرش كجاست

( شيلنگ رو مي كشه «6-4 متر» آخرش يه سيگار حشيش گذاشتن )

مدير : ماشاالله حشيش تو كلاس ، حشيش مي كشيد ؟ اختراع جالبيه آقاي احمد شاعر )

احمد : نه من نمي كشم

مدير : خفه شو ، من با چشام ديدم تو شيلنگ دستت بوده / سالهاست دارم كمك تو مادرت مي كنم ، و شلوارهام و پيراهنام و لباسام / بفرما برو بيرون از مدرسه ديگه امكان نداره قبولت كنم

احمد : چرا فقط من آقاي مدير ... ؟

مدير : گوش كن پسر و به مادرت هم بگو پيش حاج خانم خونه نره التماس كنه ، ديگه امكان نداره تو رو برگردونم

ايمان : آقاي مدير بنظرم من مسئول اين كلاسم

مدير : و بنظرم من مسئول اين مدرسه هستم

ايمان : ولي اين قضيه ديگه ست

مدير : چي ! پس قضيه اولي چي بوده

ايمان : جناب عالي بدون اجازه اينجا اومدين و ثانيا دانش آموز رو بدون در نظر گرفتن نظر من تنبيه مي كني

مدير : مگه نظر مخالفي داري ؟

ايمان : بله ...

مدير : داره تو كلاس حشيش مي كشه چكارش كنم ؟

ايمان : اگه دانش آموز تو كلاس اشتباه كرد من مسئولم

مدير : خب بفرما كلانتري بيار / خونتون خراب ، خونه هاي پيش خونتون هم خراب ، اينهمه براي چي اوردين ؟ مدرسه هاي بغل دستي آب بدين ؟ ( ميره )

منصور : احمد عين خيالت نباشه از كاراي بابام

محمد : سخت نگير خوب مي دوني اگه چيزي سرت اومد همه با هم گردن مي گيريم

احمد : محمد بهت گفتم من نمي خام تو برنامه باشم / گفتم كه وضعيتم متفاوته ، شما منو مسخره مي كردين

مرتضي : نه احمد عين خيالت نباشه ، به خدايي كه مي پرستي ميذارم بابام برامون مدرسه بزنه

احمد : خوش به شانست مرتضي ، بابات مي تونه برات كارهاي زيادي بكنه

ايمان : احمد بيا اينجا

احمد : من اهل دود نيستم و نمي كشم

ايمان : مدير تو رو ديده

احمد : مدير زورش فقط به من ميرسه / همه ، كسي دارن كه بيارن ، باباشون مياد ... ولي من كسي ندارم بيارم / خيلي متاسفم خانم معلم ... واقعا دوست داشتم چيزي ازت ياد بگيرم

ايمان : احمد به من بگو بابات چكارست ؟

احمد : پدرم از وقتي 8 سالم بود ما رو ول كرد و رفت ، مامانم هم براي مردم لباس ميدوزه و خرج ما رو ميده

سرايدار : مدير صداي احمد ميزنه

ايمان : احمد بيا ...

احمد : ديگه كار از كار گذشته من ديگه دوست ندارم تو اين مدرسه ادامه بدم / زده شدم / بسه

ايمان : حتي اگه من ازت خواستم ؟

احمد : واقعا دلم برات مي سوزه / دوست ندارم برات مشكل ايجاد كنم

ايمان : من برات درد سر درست كردم منم پاش مي ايستم

احمد : ديگه فايده اي نداره / من ميرم ... ميرم

ايمان : يه لحظه صبر كن

احمد : كاش از خيلي وقت پيش اومده بودي / منصور بابات لازم نبود حرفي از مادرم ميون بياره بسه بسه اين حقم نبود ... ( و ميره )

محمد : مگه چه خبره بچه ها چي شده ؟ احمد كجا رفت ؟ اخراج شد ؟

حبيب : احمد اخراج شد ...

محمد : پس چرا ما اخراج نشديم ؟ اعتصاب اعتصاب ميرن بيرون

ايمان : مرتضي بيا اينجا هيچ كسي از كلاس بيرون نميره

محمد : چكار كنم تنهايي اعتصاب كنم ؟

مرتضي : چي ميخاي ؟ تو اين روز كه آخر نداره چي ميخاي ؟ آقاي رئيس باند چرا صحبت نمي كني ؟

محمد : هر چي بين ما و اون بوده تموم شده

مرتضي : چي چي تموم شده

محمد : يادتون رفت چي سر احمد آورد ؟

ايمان : شما بودين كه اشتباهتون گردن اون انداختين

محمد : ما زير حرفمون نزديم

ايمان : من قول ميدم دخالت كنم

محمد : مدير ما رو درك نمي كنه تو هم ما رو درك نمي كني / يا الله بريم بچه ها ، بريم

ايمان : محمد ... محمد ...

( همه بر مي گردن )

محمد : باز چيه ؟

ايمان : من با محمد تنها كار دارم

محمد : چرا دستپاچه اين / يخورده آروم بگيرين / همه چيز به ... / يخورده برين بيرون چون يه خورده مشكلات خونوادگي داريم

مرتضي : چيه بريم بيرون ؟ چشم كدخدا چشم حاج آقا / ولي بيرون نميرم تو تنهايي با دشمن نمي ذارم

محمد : اينجوريه رفيق نيمه راه / رو هم ديگه خراب كنيم ؟

( همه ميرن بيرون )

محمد : اي بابا و اين همه مدت تو دلت پنهون كرده بودي ...

ايمان : ميشه يخورده بشيني

محمد : منو تنهايي كشوندي كه بشينم ؟! خب اين هم شد حرف ؟ ديگه بچه ها رو مخ بزنم و بيرون كنم تا بشينم ؟ و مي خواستم كتكشون بزنم ... / خب وقتي بيرون برم بگم نشسته بودم ؟

ايمان : لطفا يخورده بشين

محمد : نه اينجوري راحتم

ايمان : بشين ، آروم بگير ، و عصباني نباش

محمد : كي گفت عصبيم من اينجوري آرومم

ايمان : نه تو عصبي هستي

مرتضي : تازه يكي رو دكش كردم ، يكي طلبت

محمد : بفرما هنوز چيزي نشده مردم دارن آينده نگري مي كنن

ايمان : من وقتي اومدم اينجا مدير سفارش داد كه خيلي از تو مواظب باشم ، خودمم نميدونم چرا ؟

محمد : حق داره

ايمان : نه من نظرم كاملا متفاوته / تو پسر خوبي هستي

محمد : نه من پسر بديم

ايمان : نه تو خيلي خوبي

محمد : نه من خيلي بدم حتي نمي دونم چطوري مي تونم خودمو تحمل كنم

ايمان : تو با بقيه فرق مي كني ، نميگم كه از اونا بهتري / ولي تو براونها يخورده كنترل داري

محمد : آره ها – هيچكدومشون نمي تونن از دستوراتم سرپيچي كنن و ... ( يهو ميفته )

ايمان : به نظر من تو احساس مي كني از اونا قوي تري و سعي مي كني فكرشون و آيندشون بدست بياري

محمد : بهتر اينكه شما ما رو حلقه انگشتتون بكنين / حداقل ما همديگه رو درك مي كنيم

ايمان : يعني تا اين اندازه از معلما بدت مياد

محمد : رك و پوسكنده آره

ايمان : من خيلي ازت خوشم مياد

محمد : واي عزيزم بيا بغلم / نه نيا ... نيا ( معلم چپ نگاش مي كنه )

ايمان : من از تو خوشم مياد ولي نه به روش خودت

محمد : پس به روش فيثاغورس ؟

ايمان : خب ميشه چند لحظه با هم بشينيم

محمد : نه انشاالله سري بعدي حاج خانم و بچه ها ميرم ، تو هم حاج آقا بيار ...

ايمان : حاج آقا كيه ؟

محمد : حسن آقا / من هيچي نمي دونم ، كارم نداشته باش / من كاري نكردم / مرتضي ...

ايمان : سرايدار نذار كسي بياد تو ... اين چه كاريه مي كني محمد ؟ به نظرت كاري كه مي كني درسته يا اشتباهه ، شما گروه خوب و با استعداد و نهايت خوبي و همبستگي هستيد ولي متاسفانه نتونستم اعتمادتون جلب كنم ، نهايت تلاشم رو كردم ، باتون خنديديم جك گفتم حرفايي زدم كه نبايد تو كلاس و مدرسه گفته بشه ، با اين همه بي فايده بود ، اين بي ادبيه اين اوج بي ادبيه و البته تو با اين بي ادبي موافق نيستي اينطور نيست ؟ من حتي تا حالا يك درس نگفتم هيچي نگفتم حتي تاريخ ننوشتم ! تو فرامش كردي تو دبيرستان هستي !؟ آره تو توي دبيرستان هستي ! من الان دارم بهت ميگم فكرش كن ... / ساكت خفه شو ... شما بعد از اين تو خيابونا گدايي مي كنين مخصوصا تو تو خيابونا گدايي مي كني به مدير چه بگم ، به بازرسايي كه ميان چه بگم تا حالا به كسي نگفتم بياد اينجا ... چي بگم ، منو مخصوص براي شما فرستادن / من چكاره ام فايدم چيه ؟ اگه نميخاين باشم بگيد تا برم ... / دستتو بيار پايين و اون دستت همينجور / چرا اينجوري محمد ؟ من دوست دارم يه سوال ازت بپرسم ، چرا به دنيا اومدي ؟ چجوري ؟ / يعني بي فايده ست ؟ اگر تو خواهر داشتي قبول داشتي اينجوري اهانت بشه ؟ اينجوري چادرش از سرش كشيده بشه ؟ / جواب بده چرا ساكت شدي ؟ / منو به عنوان خواهرتون حساب كنين / تا حالا يك درس كامل نكردم ... / من اعتراف مي كنم موفق نشدم ... براي اولين بار اعتراف مي كنم باختم توي كاري ... و مطمئنا نتيجه تلاش تو بود ... ممنونم من الان ميرم ، من احساس كردم غير ممكنه با شما ادامه بدم / ممنونم از احترام بيش از اندازه ي شما از پدر و مادرتون متشكرم از احترام فوق العاده تون به كلاس و معلما من الان ميرم ...

محمد : نه ... نه ... / مرتضي حبيب منصور بيايد تو ...

حبيب : اين خيانته ... چي شد محمد ؟ اين نامرديه 

مرتضي : چرا زير حرفات زدي محمد ؟ تو كه رئيس بودي چرا زير حرفات زدي ؟ واقعا كه ...

محمد : نگا كنين اين تغيير نيست اما اين تعديل راهبرده و استراتيجي ماهمون مي مونه

مرتضي : استراتيجك واسه خودت بمونه ، من در نهايت فهميدم مغز دارم ، و از تو بهتر فكر مي كنم

محمد : مرتضي اشتباهي مطلبو نگير / احمد هم اخراج نميشه

مرتضي : اون سر كارت گذاشت ، خامت كرد ، بازيت داد / تو بازيش دادي ...

محمد : بشين سرجات

مرتضي : چرا اونو بازي دادي ؟ هاااا ؟ تو رئيس بازيت ميدن ؟

( محمد به مرتضي يه تو گوشي ميزنه و ديگه هيچكي صحبت نمي كنه )

محمد : وقتي با معلمت حرف ميزني باهاش محترمانه صحبت كن 

مرتضي : به من ميزني محمد ؟

محمد : آره

مرتضي : ما دوستيم ... ما همه عمر دوست بوديم / واي از دست سرنوشت

ايمان : چرا اونو زدي / من اينجوري ازت نخواستم حداقل حالا نه / مرتضي من خيلي از دست تو ناراحتم چون حرفي زدي كه نبايد تو كلاس و مدرسه گفته بشه ، مرتضي تو چطور همچنين حرفي به معلمت ميزني ؟ تو خيلي تندروي كردي محمد تو نبايد اين كار رو مي كردي من الان چكار بكنم ؟       

( مرتضي با صداي بلند گريه مي كنه – محمد ميره اونو بغل مي گيره )

محمد : معذرت مي خوام ... شرمنده ام

مرتضي : من پيرو توام فرمانده

ايمان : من به شما قول ميدم كه همه چيز رو به راه ميشه ، احمد هم بر مي گرده / كاغذ سفيد دارين ؟

( همه در ميارن )

ايمان : از اول صفحه ( احترام ... تلاش ... آينده ... )

        

 

 

 

 

 

پایان

                                                                                 

 

[ پنجشنبه 1390/12/04 ] [ 7:11 بعد از ظهر ] [ رضا بیکس ]

نمایشنامه " خودم  و روحَم

يك جان زيادي

 

تك گويي و طنز

 

نویسنده وکارگردان:رضا عالی 

 

 

آدم ها:

پسر

و مادرپير كه بي تحرك و كر است

 

 

صحنه:

خانه اي قديمي و كلنگي

 

 زمان:شب

 

 

 

 

 

 

 

همه جا سوت و كور است... مادرپير بر ويلچري نشسته است و به نقطه اي خيره شده است.

 باز مي شود و پسر با لب و لوچه باند و پانسمان شده داخل مي شود كه آه و ناله هم مي كند.

 

پسر با ديدن مادرش مي خندد.

 

پسر: خنده داره! با اون كه دهنتو حسابي آسفالت كرده اند و داري از شدت درد و سوز مي نالي.

 

پسر از پارچ براي مادرش آب مي ريزد با آن كه دو دل است آن را بخورد چون خودش هم زيادي احساس تشنگي مي كند. او از ليوان به مادرش آب مي خوراند.

 

پسر: بخور... اين جوري نيگام نكن، دهنم جر خورده اونم برا يه جان زيادي... حتمن گشنه هم هسي؟ ببخش كه دير كردم؛ برات تعريف مي كنم كه چه بلايي سرم اومده...

 

او ته مانده آب مادرش را سر مي كشد.

 

پسر: غذا هم مي خواي؟ برات ميارم... حتمن شهره برات غذاي خوبي پخته...

 

او دنبال چيزي مي گردد كه يكدفعه تكه كاغذي را كنار تلفن پيدا مي كند. پسر نامه را براي مادرش هم مي خواند.

 

پسر: سلام داداش شهرام. برا مامان سوپ پختم و رو اجاقه تا اومدن تو سرد بشه. اونو امشب و فردا ظهر به مامان بده. برا تو هم سبزي پلو پختم. راستي برا پول دوا و درمون مامان چه كردي؟ به من زنگ بزن و خبرم كن. مواظب خودت و مامان باشد. دوست دارم. شهره.

 

پسر مي رود و با ظرف غذا برمي گردد.

 

پسر: بيا بخور ببين چه سوپي برات پخته... اين شهره دستاش طلاست... بخور نوش جونت...

 

پسر ذره ذره به مادرش غذا مي خوراند و گاهي هم با دستمال گوشه دهان مادرش را تميز مي كند. او در ضمن ماجراي خود را هم تعريف مي كند.

 

پسر: يه جان زيادي كار دستم داد. اصلا نمي خواستم كه اين طور بشه. مي بيني كه به همه جان ميگم... اين تكه كلام گاهي مشكل ساز ميشه. رفته بودم تئاتر ببينم كه همه چيز كوفتم شد. تو آهسته آهسته بخور من برات تعريف مي كنم. نمي خواد ناراحت بشي چند تا مسكن مي خورم.

 

او از نايلوني قرص بر مي دارد و با انداختن آنها در دهان، آب هم مي نوشد و قرص ها را قورت مي دهد.

 

پسر: بليت كه خريدم رفتم تو سالن انتظار... نشستم رو مبلي و غرق در خود شدم. يكهو شنيدم كه خانومي ميگه: شهرام... وايستا. منم از دهنم در مياد كه: جان! وايستادم... دختره مياد جلو و ميگه: بله؟ ميگم: شهرامم امر بفرماييد؟ ميگه: چي گفتيد به من؟ ميگم: جان! نبايد اينو بگم؟ ميگه: چرا به من ميگي جان؟ ميگم: جان! مگه عيب داره؟! ميگه: الان عيبش معلوم ميشه. يه دفعه آقا شهرامش مياد جلو من و اون سبز ميشه. يه شهرام قلتشن و غول. اون دختره براش ميگه كه من به اون جان گفتم و دوست هم داشتم كه با پررويي جوابش رو بدم. اون هم نه مي گذاره و نه ورمي داره، با مشت و لگد مي افته به جونم. حالا نزن كي بزن. چپ و راست سرويسم مي كنه اساسي. مردم هم مث برج زهر مار وايستادن و دارند مي بينند كه غول بيابوني منو مي زنه و نمي خوان كه منو از چنگش در بيارند. منم كه مي خوام كم نيارم پيش اون. يكي مي زنم و دو تا مي خورم. سه تا مي خورم و هيچي نمي زنم. از دهنم خون مي باره و له لورده مي شم. تا حراست تالار منو از چنگش بيرون ميارند، اونم با چه زحمت و جيغ و ويغي! خانوماي توي تالار ديگه صبرشون تموم ميشه يا كه مي ترسند. بعد ِ چند دقيقه نوبت مي رسه كه سر و كله پليس و كلانتري هم اونجا باز شه. ما رو كت بسته مي برند كلانتري... اونا اولش كه ميگن زن و شوهرند. بعدش كه پليس مدرك مي خواد ميگند نامزدند. اونا شاهد مي خواند. شاهد هم همون دم روباس. چون كه ننه و باباهاشون هم روحشان از اين وصلت و نامزدي بي خبره... منم از اون طرف دارم سير تا پياز ماجرا رو برا پليس تعريف مي كنم كه چي شده و چرا كتك خورده ام.

 

پسر از پارچ براي خود آب مي ريزد و آن را لاجرعه سر مي كشد.

 پسر: خنده داره! با اون كه دهنتو حسابي آسفالت كرده اند و داري از شدت درد و سوز مي نالي.

پسر: بخور... اين جوري نيگام نكن، دهنم جر خورده اونم برا يه جان زيادي... حتمن گشنه هم هسي؟ ببخش كه دير كردم؛ برات تعريف مي كنم كه چه بلايي سرم اومده...

 

پسر: غذا هم مي خواي؟ برات ميارم... حتمن شهره برات غذاي خوبي پخته...

 

پسر: سلام داداش شهرام. برا مامان سوپ پختم و رو اجاقه تا اومدن تو سرد بشه. اونو امشب و فردا ظهر به مامان بده. برا تو هم سبزي پلو پختم. راستي برا پول دوا و درمون مامان چه كردي؟ به من زنگ بزن و خبرم كن. مواظب خودت و مامان باشد. دوست دارم. شهره.

 

پسر: بيا بخور ببين چه سوپي برات پخته... اين شهره دستاش طلاست... بخور نوش جونت...

پسر: يه جان زيادي كار دستم داد. اصلا نمي خواستم كه اين طور بشه. مي بيني كه به همه جان ميگم... اين تكه كلام گاهي مشكل ساز ميشه. رفته بودم تئاتر ببينم كه همه چيز كوفتم شد. تو آهسته آهسته بخور من برات تعريف مي كنم. نمي خواد ناراحت بشي چند تا مسكن مي خورم.

عه سر

پسر: بليت كه خريدم رفتم تو سالن انتظار... نشستم رو مبلي و غرق در خود شدم. يكهو شنيدم كه خانومي ميگه: شهرام... وايستا. منم از دهنم در مياد كه: جان! وايستادم... دختره مياد جلو و ميگه: بله؟ ميگم: شهرامم امر بفرماييد؟ ميگه: چي گفتيد به من؟ ميگم: جان! نبايد اينو بگم؟ ميگه: چرا به من ميگي جان؟ ميگم: جان! مگه عيب داره؟! ميگه: الان عيبش معلوم ميشه. يه دفعه آقا شهرامش مياد جلو من و اون سبز ميشه. يه شهرام قلتشن و غول. اون دختره براش ميگه كه من به اون جان گفتم و دوست هم داشتم كه با پررويي جوابش رو بدم. اون هم نه مي گذاره و نه ورمي داره، با مشت و لگد مي افته به جونم. حالا نزن كي بزن. چپ و راست سرويسم مي كنه اساسي. مردم هم مث برج زهر مار وايستادن و دارند مي بينند كه غول بيابوني منو مي زنه و نمي خوان كه منو از چنگش در بيارند. منم كه مي خوام كم نيارم پيش

اون. يكي مي زنم و دو تا مي خورم. سه تا مي خورم و هيچي نمي زنم. از دهنم خون مي باره و له لورده مي شم. تا حراست تالار منو از چنگش بيرون ميارند، اونم با چه زحمت و جيغ و ويغي! خانوماي توي تالار ديگه صبرشون تموم ميشه يا كه مي ترسند. بعد ِ چند دقيقه نوبت مي رسه كه سر و كله پليس و كلانتري هم اونجا باز شه. ما رو كت بسته مي برند كلانتري... اونا اولش كه ميگن زن و شوهرند. بعدش كه پليس مدرك مي خواد ميگند نامزدند. اونا شاهد مي خواند. شاهد هم همون دم روباس. چون كه ننه و باباهاشون هم روحشان از اين وصلت و نامزدي بي خبره... منم از اون طرف دارم سير تا پياز ماجرا رو برا پليس تعريف مي كنم كه چي شده و چرا كتك خورده ام.

 

پسر: افسره مونده بود از شادابي من كه بايد زار زار گريه كنم. نمي خواستم كم بيارم و خودمو به موش مردگي بزنم. اونا هم دلشون سوخته بود و به آقا شهرام خانومه ميگند تو حق نداشتي براي يه جان زيادي اين شهرامو كتك كاري كني. به اين جان زيادي ميگند سوء تفاهم نه مزاحمت. براي اين كه حساب كار دستش بياد فكر كنم يكي دو تا سيلي هم خورد تا بدونه شهر بي صاحب هم نيست.

 

پسر از پارچ يك ليوان ديگه آب مي ريزد و مي خورد.

 

پسر: مادرم ازت ياد گرفتم كه غصه نخورم هر چه بادا باد! شما به ما مي گيد كه هرچه پيش آيد خوش آيد. منو فرستادند درمانگاه. دهنم هفت هشت تا بخيه خورده. درد داره اما الان كه قرصامو خوردم كم كم داره بي حس مي شه. دردش داره ولم مي كنه. فردا قراره برم پزشكي قانوني تا ميزان خسارت رو معلوم كنه و بعدش برم دادگاه تا قاضي برام ديه بنويسه. اون شهرامم الان تو بازداشتگاه داره آب خنك مي خوره و دختره هم با قرار وثيقه آزاده.

 

پسر اين بار پارچ آب را با قلوه هاي يخ روي سرش خالي مي كند و نفسش از ته اعماقش در مي آيد.

 

پسر: دارم مي سوزم نه كه خونه داغ باشه. دارم از تو مي سوزم و هر چي هم آب مي خورم خنك نمي شم. بدنم كوفته و كبوده هيچ جاي سالمي ندارم. جيگرمم داره مي سوزه. درب و داغون شدم. نبين كه اينجا رشيد و استوار دارم بهت خدمت مي كنم. نمي خوام پيشت كم بيارم تا بدوني كه منم هيچي برام اهميت نداره. رفته بودم كه كمدي ببينم تراژدي اومد سرم. اونم چقدر دردناك.

 

پسر براي خودش سي دي روشن مي كند كه كمي غمگين است.

 

پسر: به هر كي از دوست و آشنا و قوم و فاميل دور و نزديك رو انداختم كه يك ميليون قرض بدند براي درمان تو، كو گوش شنوا و دست و دل باز؟ هيچكي گوشش بدهكار نبود براي حرفام. كلافه رفتم به اون تالار تئاتر كه اين جوري دهنمو يه آقا شهرام كار درست سرويس كرد اساسي.

 

پسر موسيقي را قطع مي كند.

 

پسر: من شايد عقده اي شده باشم وگرنه نبايد به اون دختره اين طوري جواب مي دادم. يه جان زيادي كه بلاي جون و تنم شده. من الان بايد زن و بچه هم داشته باشم. با اين سن و سال كه نميشه عزب اوغلي موند. اما مادر جون تو از همه مهم تري. اين عقده هم روزي تمام ميشه. مي دونم. منم حق حيات دارم. شايد خيلي بهتر از حالا. اميدوارم مث خودت مادر. 

 

پسر نزديك مي رود و لب و لوچه مادرش را با دستمال تميز مي كند. او كمي به گوشهاي مادرش دقيق مي شود.

 

پسر: مادر جون من، تو تا الان به حرفام گوش نمي دادي. چرا سمعكت رو نزدي؟ اوفتاده يا خودت اونو كندي؟ اشكال نداره! شايد هم بهتره كه تو ندوني چه بلايي سرم اومده. من كه نمي دونم چرا اين بايد سرنوشت ما باشه؟! اون تصادف پدرو از ما مي گيره و تو رو هم عليل و زخمي ميذاره رو دستمون. حالا كه ناراضي نيستم چون كه شهره رفته پي بخت و زندگي خودش و منم كه بايد تو رو تا پاي جان جمع و جور كنم.

 

پسر سمعك مادرش را درست مي كند.

 

پسر: مادر صدامو مي شنوي؟ حالت خوبه؟ من كه عالي ام.

 

صداي زنگ تلفن براي چند بار تكرار مي شود. پسر مي رود و كنار تلفن روي صندلي مي نشيند.

 

پسر: سلام. نرسيدم. تا الان درگير بودم. آره دستت درد نكنه. خودم نخوردم. شما چطوريد؟ جاي شكرش باقيه كه شما و بچه هات خوب و سر حاليد. من كه عالي ام. مادر هم شوخي اش گل كرده. دو ساعته دارم براش قصه حسين كرد شبستري رو تعريف مي كنم تازه متوجه شدم سمعك به گوشش نداره. پول رو جور مي كنم. فردا قراره يه آقا شهرامي بهم پول بده. نگرون نباش. صبح كه اومدي من نيستم. به مامان هم گزارش بده كه كجا رفتم تا نگرون نباشه. به شوهرت هم سلام برسون. بچه ها رو هم دو لپي بخور و ببوس. قربونت. شما هم مراقب باشيد. به اميد ديدار...

 

گوشي را مي گذارد و به طرف مادرش مي آيد.

 

پسر: مامان، شهره سلام مي رسونه. بچه ها هم... به گوشي تا برات يه جوك بگم... موقع بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان ‌پزشک پرسیدم : شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى ، به بسترى شدن در بیمارستان نیاز داره یا نه؟!

روان ‌پزشک گفت: ما این وان حمام رو پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و  یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان رو خالى کنه...

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل رو برداره چون بزرگـتره!   از گروه هنری غروب

روان‌ پزشک گفت: نه! آدم عادى، این درپوش زیرآب وان رو بر می‌داره. حالا شما می‌خواید  تختـتون کجای اتاق باشه؟!!تنگستوننمهختنتنمتم

 

 

 

 

 

 

پایان

 

 

 

 

 

 

کاری از گروه هنری غروب تنگستون

 

[ پنجشنبه 1390/12/04 ] [ 7:9 بعد از ظهر ] [ رضا بیکس ]

نمایشنامه " خواستگاري

خواستگاري

 

كمدي- تك پرده اي

 

به قلم رضا عالی

 

 

آدم ها:

1. پسر جوان، فارغ التحصيل دانشگاه، با قد متوسط

2. دختر جوان، آرايشگر، با قدي كمتر از پسر

 

 

 

;;;کارگردان :رضا عالی

 

کاری از گروه هنری غروب تنگستون با سرپرستی رضا عالی

 

 یك تخت كه رويش پيچك وار پلكاني فلزي سبز شده است. روز است و پسر جوان با موبايلش لميده روي تخت حرف مي زند. دختر هم براي خود مي خواند، بر پلكان راه مي رود و به موبايل گوش نمي كند و فقط بله بله مي گويد.

 

پسر: ببين من كه نمي گم همين حالا زنم بشي.

دختر: خب پس كي؟... به سلامتي...

پسر: ببين من صبرم زياده.

دختر: نگو كه خوشم نمياد از صبر ايوب.

پسر: حق با توئه... تا الانش هم چار سال علاف شدي واسع من.

دختر: نه! من كه از اونايي نيستم كه بذارم زير پام علف سبز بشه... من خودم دل نداشتم برم تو جرگه ي خونه و خونواده... دوست داشتم كه آزاد باشم و رهافعلا هم همين طوره.

پسر: ديگه بسته، امشب ميام خواستگاري و تو رو از خاله و پدرت خواستگاري مي كنم.

دختر: نياي ها

پسر: چرا؟

دختر: با كدوم پول؟!

پسر: جور ميشه.

دختر: چي جوريش مهمه؟

پسر: وام مي گيريم.

دختر: نه ديگه بايد از خودتم يه چيزايي داشته باشي.

پسر: من تازه فارغ التحصيل شدم.

دختر: بگو چه رشته اي خونده اي؟

پسر: تو كه بهتر از من مي دوني!

دختر: دوست دارم از زبان خودت بشنفم.

پسر: باعث افتخاره؛ جغرافيا!

دختر: پسر خوب اگه جغرافيا شغل بود كه الانه بايد بابا و عموي من جغرافيست مي شدند نه بازاري.

پسر: ببين اگه قراره منو مسخره كني، بازي مون نميشه هان.

دختر: تو با اين مدركت اعتبار داري تا از قصاب محله تون برا يك ماهم شده گوشت قرض بگيري!

پسر( سر مي خاراند): چي بگم والا!

دختر: سرتو نخارون..

پسر: تو مگه منو مي بيني؟

دختر: نه! از معطل كردنت فهميدم.

پسر: خب! نه!

دختر: ببين من هم عاشق گنج قارونم كه تو نداري.

پسر: پس زنم نمي شي.

دختر: ببين داري خودت دبه در مياري ها.

پسر: كدوم دبه؟ من عاشق توام.

دختر: من ازت پول مي خوام نه چيز ديگه.

پسر: من هم سعي مو مي كنم كه در بيارم.. خوبشو هم در بيارم.

دختر: الان جناب عالي چه كاره تشريف داريد؟

پسر: هيچكاره.

دختر: سربازي رفتيد؟

پسر: دارم ميرم.

دختر : خب به سلامتي، حتما آش پشت پات هم با منه.

پسر: اگه خدا بخواد، آره! زحمتت ميشه.

دختر: پسره پر رو .. تو اول دستت به گوشت برسه بعد كبابش كن.

پسر: عمرت دراز باد خانومي!

دختر: زودي پسر خاله نشو.

پسر( مي خندد): يه عمره پسرخالتم.

دختر: به پا نچايي.

پسر: جام گرمه و نفسمم داغ داغ.

دختر: ببين آقا پسر من و تو كه عمر نوح عليه السلام رو نداريم. تو بايد گارانتي بدي كه مي توني از پس خوشبختي بانويي مث من بر بياي وگرنه پشت گوشتو ديدي، منو هم مي بيني... نه فكر كني خرت ميشم و پات خودمو مي سوزنم.. اولين مردي كه اومد و تونست شرايط منو قبول كنه و پول و پله هم حسابي داشت، بله رو بهش مي گم.

پسر( برافروخته): منو نسوزون خانومي!

دختر: دفعه آخرت باشه منو اين جوري صدا مي زني هان!

پسر: چشم!

دختر: چشمت بي بلا.

پسر: تو الان كجايي؟

دختر: رو پلكان!

پسر: واي! مواظب خودت باش.

دختر: مگه چي شده!

پسر: به پا نيفتي!

دختر( مي خندد) : نه نمي افتم تو نگرون نباش.

پسر: سرده؟

دختر: اون جور كه بوش مياد جات خيلي گرمه؟

پسر: گرم و نرم!

دختر: همينه ديگه هيچ پيشرفتي نكردي!

پسر: به آدم بر مي خوره.

دختر: نخوره، صد سال سياه هم بر بخوره، مگه من چه صنمي باهات دارم؟

پسر: دختر خالمي، زن ِ آيندمي!

دختر: بزك نمير بهار مياد، خربزه و خيار مياد!

پسر: مث روز روشنه همين امشب ميام خواستگاريت و اوكي رو مي گيرم.

دختر: خوش خيال، دو ريال بده آش به همين خيال باش.

پسر: جيزم نده.

دختر: جلزو ولزت ميدم.

پسر: مي بينم كه آشپزيت هم پُر بدك نيس. من ماهي نيستم كه بخواي جلزوولزم بدي. پس تو بايد زن خودم بشي.

دختر: زنت نميشم مگر اين كه ثابت كني اهل پول درآوردن و پيشرفتي.

پسر: پيشرفت يعني چي؟

دختر: يعني الان اگه دو زار داري فردا بايد پنج زار داشته باشي و پيسن فردا هفت زار و همين طور الا ماشاءالله!

پسر: در ميارم.

دختر: تو چهار سال پيش كه مي خواستي بياي خواستگاري من قدت چقدر بود؟

پسر: 175 سانت.

دختر: خب. الانه چقده؟

پسر: بازم 175!

دختر: دريغ از يه سانت پيشرفت.

پسر: خب؟

دختر: خب؟!

پسر: خب به جمالت!

دختر: پپسي باز نكن.

پسر: برو تو صف تا نوبتت بشه.

دختر: دارم واست، همين طوري مي خواي بياي خواستگاري؟

پسر: نگو كه دلم سوخت.

دختر: چه سوختني!

پسر: تو چقدر بود قدت!

دختر: 155 سانت!

پسر: الان چقد شدي.

دختر( نگاهي به كفش هاي مد روز پاشنه بلندش مي اندازد): 167 سانت، شايدم بيشتر.

پسر: ولي تو كه هنوزم با نمك، همون حدود 150 سانت ميشي.

دختر: نه ديگه چشم بصيرت مي خواد كه انگار تو نداري.

پسر: والا من كه اون طور كه تو رو مي بينم همين حدودا ميشي.

دختر: مگه تو هم منو مي بيني.

پسر: آره تو خواب!

دختر: واي! منو از خوابت بنداز بيرون.

پسر: نه نميشه!

دختر: پسر اگه خوابي، بيدار شو، چشمتو خوب باز كني مي بيني كه من يه كفش پاشنه دار مي پوشم كه حداقل 15 يا 17 سانت بلندي داره.

پسر: اين تقلبه!

دختر: درست صحبت كن، اين عين پيشرفته. تو بايد فكرت رو به كار بندازي. ببين ساركوزي هم قدكوتاهه اما هميشه رو پاشنه راه ميره تا بلكم مقابل رييس جمهوراي ديگه كم نياره...

پسر: بحثو سياسي نكن.

دختر: سياسي؟

پسر: من و تو رو چي به ساركوزي ماركوزي.

دختر: تو از چي ايراد گرفتي؟

پسر: كه اين تقلبه! چون داري جر مي زني، تو داري قدتو بعلاوه پاشنه كفشت مي كني.

دختر: مگه تو منو مي بيني.

پسر: حدس و گمان منه!

دختر: گمان كه نميشه داوري درست.

پسر: كشش نده!

دختر: خب، اين اسمش هوش و ذكاوته نه دروغ و نيرنگ. خودتو اصلاح كن.

پسر: چشم! زنم كه شدي ميام آرايشگات ميدم منو بزك دوزك كني، يه اصلاح هم روش.

دختر: من زنت نميشم ... خودتم سبك نكن!

پسر: من ميام.

دختر: نيا.

پسر: ميام تا ثابت كنم اين كاره ام.

دختر: چه كاره اي بيكاره هيچكاره؟

پسر: اهل زن گرفتن.

دختر: نياي، سنگين و رنگين مي موني بلكم تقي به توقي خورد و تو صد سال دوم عمرت فرجي حاصل شد و پسرخاله ام زن دار شد.

پسر: همين امشب بله رو مي گيرم.

دختر: تو انگار ببخشيدا زبون آدميزاد حاليتون نيس هان.

پسر: هس، خوبشم هس.

دختر: پس نيا.

پسر: تو چرا زير حرفت مي زني؟

دختر: چون كه حرف مرد يكيه و حرف زنم چندتاس.

پسر: پسر دختر نداره. تو بايد زنم بشي.

دختر: زور كه نيس، نميشم. آقاجون زنت نمي شم.

پسر: من ميام.

دختر: نيا.

پسر: ميام.

دختر: نيا.

پسر: ميام.

دختر:آي ي ي ي ي ي ي ي ي ...

 

تاريكي و صداي جيغ و فرود دختر... صداي له شدن چيزي! فقط تخت را مي بينيم كه پسر تقلا مي كند تا تماسش برقرار شود.

 

پسر: لعنتي! اينم شوخيش گرفته... دختر خالم افتاد. از كجا؟ واي خدا مرگم بده، از پلكان نيفتاده باشه؟ الان مرده، سقط شده، پاش شكسته يا خراش سطحييه... يكي نيس بگه آب و نونت كم بود، پلكان رفتنت چي بود. اونم برا بحث پرهيجان و پر از شور و حرارت ِ خواستگاري...نه نميشه! از دست تو لعنتي! ( گوشي را به زمين مي كوبد) بمير!

 

تاريكي... صداي خروپف...صداي زنگ موبايل... پسر هراسان تو سايه روشن برمي خيزد... موبايل را بر مي دارد.

 

صدا: خوابي يا بيدار عمويادگار...

پسر: بيدارم، دخترخاله تويي؟

صداي دختر: بله، پس انتظار داشتي كي باشه؟

پسر: خاله سوسكه.

دختر: مگه دستم بهت نرسه.  

پسر: تو سالمي؟

صداي دختر: زبونتو گاز بگير مگه قراره كه ناسالم باشم.

پسر: افتادي؟

صداي دختر: آره از رو برج ايفل.

پسر: بحث جديه.

صداي دختر: اون كه جديه خواستگاريه كه ديشب انجامش دادي.. زنگ زدم بياي دنبالم كه بريم محضر و بعدش آزمايش خون و اعتياد... خدا كنه معتاد از آب درآي تا از شرت خلاص شم...

پسر: معتاد نيستم، اينو ديگه مطمئن باش.

دختر: آخرش منو تور كردي.

پسر: تو راستي راستي زنم شدي؟

صداي دختر: ميشي درسته، نه شدي.

پسر: بزي درستره. علف بايد به دهن بزي خوش بياد كه نيومده، خوبشم نيوومده.

صداي دختر: اه خودتو لوس نكن، نگو پيشمون شدي كه دو دستي خفت مي كنم.

پسر: باورم نميشه!

صداي دختر: خواب ديدي؟

پسر: اونم چه خوابي!!

صداي دختر: حتمن منو كُشتي تو خواب؟

پسر: نه اما تو افتادي، فكر مي كنم از رو پلكان حياط پشتي خونتون.

صداي دختر: خب كه سقط شدم... اين كه خوبه طول عمرم زيادميشه... اشكالي نداره تا مي توني منو از پلكان بنداز پايين البته تو خواب چون تو بيداري واقعن سقط مي شم.

 

پسر شلوارش را از زير پتوي روي تخت بر مي دارد و آن را تن مي كند.

 

پسر: تو حاضري؟

صداي دختر: چه جورشم.

پسر: واقعن داري زنم مي شي؟

صداي دختر: بيا كه نقشه ها دارم برات. جغرافيدان زمانه بدو كه حالتو نگيرم.

پسر: چشم، الساعه رسيدم اونجا...

 

پسر سوت زنان در پوست نمي گنجد.

 

پسر: يادم رفت كه بگم نره رو پلكان، اگه بلايي سرش بياد! واي! يه عمر بيچاره مي شم...

 

صداي زنگ!!!

 

صداي دختر: بدو ديگه نمي خواي افسارتو بدي دستم! يالا...

پسر: چشم اومدم...

 

پسر خود را مي زند.

 

پسر: هنوز خواب مي بينم.

 

او شماره مي گيرد.

 

پسر: من الان بايد بيام خونه شما؟ ... چشم الان با خط يازده خودمو مي رسونم.. باشه... اومدم...

 

 

 

                                پایان

[ پنجشنبه 1390/12/04 ] [ 7:0 بعد از ظهر ] [ رضا بیکس ]

نمایشنامه " يك جان زيادي

يك جان زيادي

 

تك گويي و طنز

 

نویسنده وکارگردان:رضا عالی 

 

 

آدم ها:

پسر

و مادرپير كه بي تحرك و كر است

 

 

صحنه:

خانه اي قديمي و كلنگي

 

 

زمان:

شب

 

 

 

 

 

 

 

 

همه جا سوت و كور است... مادرپير بر ويلچري نشسته است و به نقطه اي خيره شده است. در باز مي شود و پسر با لب و لوچه باند و پانسمان شده داخل مي شود كه آه و ناله هم مي كند.

 

پسر با ديدن مادرش مي خندد.

 

پسر: خنده داره! با اون كه دهنتو حسابي آسفالت كرده اند و داري از شدت درد و سوز مي نالي.

 

پسر از پارچ براي مادرش آب مي ريزد با آن كه دو دل است آن را بخورد چون خودش هم زيادي احساس تشنگي مي كند. او از ليوان به مادرش آب مي خوراند.

 

پسر: بخور... اين جوري نيگام نكن، دهنم جر خورده اونم برا يه جان زيادي... حتمن گشنه هم هسي؟ ببخش كه دير كردم؛ برات تعريف مي كنم كه چه بلايي سرم اومده...

 

او ته مانده آب مادرش را سر مي كشد.

 

پسر: غذا هم مي خواي؟ برات ميارم... حتمن شهره برات غذاي خوبي پخته...

 

او دنبال چيزي مي گردد كه يكدفعه تكه كاغذي را كنار تلفن پيدا مي كند. پسر نامه را براي مادرش هم مي خواند.

 

پسر: سلام داداش شهرام. برا مامان سوپ پختم و رو اجاقه تا اومدن تو سرد بشه. اونو امشب و فردا ظهر به مامان بده. برا تو هم سبزي پلو پختم. راستي برا پول دوا و درمون مامان چه كردي؟ به من زنگ بزن و خبرم كن. مواظب خودت و مامان باشد. دوست دارم. شهره.

 

پسر مي رود و با ظرف غذا برمي گردد.

 

پسر: بيا بخور ببين چه سوپي برات پخته... اين شهره دستاش طلاست... بخور نوش جونت...

 

پسر ذره ذره به مادرش غذا مي خوراند و گاهي هم با دستمال گوشه دهان مادرش را تميز مي كند. او در ضمن ماجراي خود را هم تعريف مي كند.

 

پسر: يه جان زيادي كار دستم داد. اصلا نمي خواستم كه اين طور بشه. مي بيني كه به همه جان ميگم... اين تكه كلام گاهي مشكل ساز ميشه. رفته بودم تئاتر ببينم كه همه چيز كوفتم شد. تو آهسته آهسته بخور من برات تعريف مي كنم. نمي خواد ناراحت بشي چند تا مسكن مي خورم.

 

او از نايلوني قرص بر مي دارد و با انداختن آنها در دهان، آب هم مي نوشد و قرص ها را قورت مي دهد.

 

پسر: بليت كه خريدم رفتم تو سالن انتظار... نشستم رو مبلي و غرق در خود شدم. يكهو شنيدم كه خانومي ميگه: شهرام... وايستا. منم از دهنم در مياد كه: جان! وايستادم... دختره مياد جلو و ميگه: بله؟ ميگم: شهرامم امر بفرماييد؟ ميگه: چي گفتيد به من؟ ميگم: جان! نبايد اينو بگم؟ ميگه: چرا به من ميگي جان؟ ميگم: جان! مگه عيب داره؟! ميگه: الان عيبش معلوم ميشه. يه دفعه آقا شهرامش مياد جلو من و اون سبز ميشه. يه شهرام قلتشن و غول. اون دختره براش ميگه كه من به اون جان گفتم و دوست هم داشتم كه با پررويي جوابش رو بدم. اون هم نه مي گذاره و نه ورمي داره، با مشت و لگد مي افته به جونم. حالا نزن كي بزن. چپ و راست سرويسم مي كنه اساسي. مردم هم مث برج زهر مار وايستادن و دارند مي بينند كه غول بيابوني منو مي زنه و نمي خوان كه منو از چنگش در بيارند. منم كه مي خوام كم نيارم پيش اون. يكي مي زنم و دو تا مي خورم. سه تا مي خورم و هيچي نمي زنم. از دهنم خون مي باره و له لورده مي شم. تا حراست تالار منو از چنگش بيرون ميارند، اونم با چه زحمت و جيغ و ويغي! خانوماي توي تالار ديگه صبرشون تموم ميشه يا كه مي ترسند. بعد ِ چند دقيقه نوبت مي رسه كه سر و كله پليس و كلانتري هم اونجا باز شه. ما رو كت بسته مي برند كلانتري... اونا اولش كه ميگن زن و شوهرند. بعدش كه پليس مدرك مي خواد ميگند نامزدند. اونا شاهد مي خواند. شاهد هم همون دم روباس. چون كه ننه و باباهاشون هم روحشان از اين وصلت و نامزدي بي خبره... منم از اون طرف دارم سير تا پياز ماجرا رو برا پليس تعريف مي كنم كه چي شده و چرا كتك خورده ام.

 

پسر از پارچ براي خود آب مي ريزد و آن را لاجرعه سر مي كشد.

 پسر: خنده داره! با اون كه دهنتو حسابي آسفالت كرده اند و داري از شدت درد و سوز مي نالي.

پسر: بخور... اين جوري نيگام نكن، دهنم جر خورده اونم برا يه جان زيادي... حتمن گشنه هم هسي؟ ببخش كه دير كردم؛ برات تعريف مي كنم كه چه بلايي سرم اومده...

 

پسر: غذا هم مي خواي؟ برات ميارم... حتمن شهره برات غذاي خوبي پخته...

 

پسر: سلام داداش شهرام. برا مامان سوپ پختم و رو اجاقه تا اومدن تو سرد بشه. اونو امشب و فردا ظهر به مامان بده. برا تو هم سبزي پلو پختم. راستي برا پول دوا و درمون مامان چه كردي؟ به من زنگ بزن و خبرم كن. مواظب خودت و مامان باشد. دوست دارم. شهره.

 

پسر: بيا بخور ببين چه سوپي برات پخته... اين شهره دستاش طلاست... بخور نوش جونت...

پسر: يه جان زيادي كار دستم داد. اصلا نمي خواستم كه اين طور بشه. مي بيني كه به همه جان ميگم... اين تكه كلام گاهي مشكل ساز ميشه. رفته بودم تئاتر ببينم كه همه چيز كوفتم شد. تو آهسته آهسته بخور من برات تعريف مي كنم. نمي خواد ناراحت بشي چند تا مسكن مي خورم.

عه سر

پسر: بليت كه خريدم رفتم تو سالن انتظار... نشستم رو مبلي و غرق در خود شدم. يكهو شنيدم كه خانومي ميگه: شهرام... وايستا. منم از دهنم در مياد كه: جان! وايستادم... دختره مياد جلو و ميگه: بله؟ ميگم: شهرامم امر بفرماييد؟ ميگه: چي گفتيد به من؟ ميگم: جان! نبايد اينو بگم؟ ميگه: چرا به من ميگي جان؟ ميگم: جان! مگه عيب داره؟! ميگه: الان عيبش معلوم ميشه. يه دفعه آقا شهرامش مياد جلو من و اون سبز ميشه. يه شهرام قلتشن و غول. اون دختره براش ميگه كه من به اون جان گفتم و دوست هم داشتم كه با پررويي جوابش رو بدم. اون هم نه مي گذاره و نه ورمي داره، با مشت و لگد مي افته به جونم. حالا نزن كي بزن. چپ و راست سرويسم مي كنه اساسي. مردم هم مث برج زهر مار وايستادن و دارند مي بينند كه غول بيابوني منو مي زنه و نمي خوان كه منو از چنگش در بيارند. منم كه مي خوام كم نيارم پيش

اون. يكي مي زنم و دو تا مي خورم. سه تا مي خورم و هيچي نمي زنم. از دهنم خون مي باره و له لورده مي شم. تا حراست تالار منو از چنگش بيرون ميارند، اونم با چه زحمت و جيغ و ويغي! خانوماي توي تالار ديگه صبرشون تموم ميشه يا كه مي ترسند. بعد ِ چند دقيقه نوبت مي رسه كه سر و كله پليس و كلانتري هم اونجا باز شه. ما رو كت بسته مي برند كلانتري... اونا اولش كه ميگن زن و شوهرند. بعدش كه پليس مدرك مي خواد ميگند نامزدند. اونا شاهد مي خواند. شاهد هم همون دم روباس. چون كه ننه و باباهاشون هم روحشان از اين وصلت و نامزدي بي خبره... منم از اون طرف دارم سير تا پياز ماجرا رو برا پليس تعريف مي كنم كه چي شده و چرا كتك خورده ام.

 

پسر: افسره مونده بود از شادابي من كه بايد زار زار گريه كنم. نمي خواستم كم بيارم و خودمو به موش مردگي بزنم. اونا هم دلشون سوخته بود و به آقا شهرام خانومه ميگند تو حق نداشتي براي يه جان زيادي اين شهرامو كتك كاري كني. به اين جان زيادي ميگند سوء تفاهم نه مزاحمت. براي اين كه حساب كار دستش بياد فكر كنم يكي دو تا سيلي هم خورد تا بدونه شهر بي صاحب هم نيست.

 

پسر از پارچ يك ليوان ديگه آب مي ريزد و مي خورد.

 

پسر: مادرم ازت ياد گرفتم كه غصه نخورم هر چه بادا باد! شما به ما مي گيد كه هرچه پيش آيد خوش آيد. منو فرستادند درمانگاه. دهنم هفت هشت تا بخيه خورده. درد داره اما الان كه قرصامو خوردم كم كم داره بي حس مي شه. دردش داره ولم مي كنه. فردا قراره برم پزشكي قانوني تا ميزان خسارت رو معلوم كنه و بعدش برم دادگاه تا قاضي برام ديه بنويسه. اون شهرامم الان تو بازداشتگاه داره آب خنك مي خوره و دختره هم با قرار وثيقه آزاده.

 

پسر اين بار پارچ آب را با قلوه هاي يخ روي سرش خالي مي كند و نفسش از ته اعماقش در مي آيد.

 

پسر: دارم مي سوزم نه كه خونه داغ باشه. دارم از تو مي سوزم و هر چي هم آب مي خورم خنك نمي شم. بدنم كوفته و كبوده هيچ جاي سالمي ندارم. جيگرمم داره مي سوزه. درب و داغون شدم. نبين كه اينجا رشيد و استوار دارم بهت خدمت مي كنم. نمي خوام پيشت كم بيارم تا بدوني كه منم هيچي برام اهميت نداره. رفته بودم كه كمدي ببينم تراژدي اومد سرم. اونم چقدر دردناك.

 

پسر براي خودش سي دي روشن مي كند كه كمي غمگين است.

 

پسر: به هر كي از دوست و آشنا و قوم و فاميل دور و نزديك رو انداختم كه يك ميليون قرض بدند براي درمان تو، كو گوش شنوا و دست و دل باز؟ هيچكي گوشش بدهكار نبود براي حرفام. كلافه رفتم به اون تالار تئاتر كه اين جوري دهنمو يه آقا شهرام كار درست سرويس كرد اساسي.

 

پسر موسيقي را قطع مي كند.

 

پسر: من شايد عقده اي شده باشم وگرنه نبايد به اون دختره اين طوري جواب مي دادم. يه جان زيادي كه بلاي جون و تنم شده. من الان بايد زن و بچه هم داشته باشم. با اين سن و سال كه نميشه عزب اوغلي موند. اما مادر جون تو از همه مهم تري. اين عقده هم روزي تمام ميشه. مي دونم. منم حق حيات دارم. شايد خيلي بهتر از حالا. اميدوارم مث خودت مادر. 

 

پسر نزديك مي رود و لب و لوچه مادرش را با دستمال تميز مي كند. او كمي به گوشهاي مادرش دقيق مي شود.

 

پسر: مادر جون من، تو تا الان به حرفام گوش نمي دادي. چرا سمعكت رو نزدي؟ اوفتاده يا خودت اونو كندي؟ اشكال نداره! شايد هم بهتره كه تو ندوني چه بلايي سرم اومده. من كه نمي دونم چرا اين بايد سرنوشت ما باشه؟! اون تصادف پدرو از ما مي گيره و تو رو هم عليل و زخمي ميذاره رو دستمون. حالا كه ناراضي نيستم چون كه شهره رفته پي بخت و زندگي خودش و منم كه بايد تو رو تا پاي جان جمع و جور كنم.

 

پسر سمعك مادرش را درست مي كند.

 

پسر: مادر صدامو مي شنوي؟ حالت خوبه؟ من كه عالي ام.

 

صداي زنگ تلفن براي چند بار تكرار مي شود. پسر مي رود و كنار تلفن روي صندلي مي نشيند.

 

پسر: سلام. نرسيدم. تا الان درگير بودم. آره دستت درد نكنه. خودم نخوردم. شما چطوريد؟ جاي شكرش باقيه كه شما و بچه هات خوب و سر حاليد. من كه عالي ام. مادر هم شوخي اش گل كرده. دو ساعته دارم براش قصه حسين كرد شبستري رو تعريف مي كنم تازه متوجه شدم سمعك به گوشش نداره. پول رو جور مي كنم. فردا قراره يه آقا شهرامي بهم پول بده. نگرون نباش. صبح كه اومدي من نيستم. به مامان هم گزارش بده كه كجا رفتم تا نگرون نباشه. به شوهرت هم سلام برسون. بچه ها رو هم دو لپي بخور و ببوس. قربونت. شما هم مراقب باشيد. به اميد ديدار...

 

گوشي را مي گذارد و به طرف مادرش مي آيد.

 

پسر: مامان، شهره سلام مي رسونه. بچه ها هم... به گوشي تا برات يه جوك بگم... موقع بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان ‌پزشک پرسیدم : شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى ، به بسترى شدن در بیمارستان نیاز داره یا نه؟!

روان ‌پزشک گفت: ما این وان حمام رو پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و  یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان رو خالى کنه...

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل رو برداره چون بزرگـتره!   از گروه هنری غروب

روان‌ پزشک گفت: نه! آدم عادى، این درپوش زیرآب وان رو بر می‌داره. حالا شما می‌خواید  تختـتون کجای اتاق باشه؟

پایان

 

 

 

 

 

 

کاری از گروه هنری غروب تنگستون

 

[ پنجشنبه 1390/12/04 ] [ 6:46 بعد از ظهر ] [ رضا بیکس ]
[ پنجشنبه 1390/12/04 ] [ 6:24 بعد از ظهر ] [ رضا بیکس ]

بسم الله الرحمن الرحیم

      نمایشنامه:نذرشوٌو دَهٌم ماه حٌسین

جهت شرکت درجشنواره تئاترکنگان

                                                               نویسنده: رضا عالی

                                   (هر گونه اجرا واستفاده از متن به اجازی کتبی از نویسنده خواهد بود)

کاری از گروه هنری غروب تنگسون

با کارگردانی : رضا عالی

 

 

                           شخصیتهای بازی     

                                                                                                                                                                   

بشیرو :                

 

زار عباس:

 

سلمان حاج کریم :

 

رسول :

 

عبدو:

 

 

 

 

با تشکر از :

هئیت عزاداری شهیده بی بی فاطمه و بی بی زبیده

کسانی که ما را در اجرا و شرکت دادن این گروه را به

 جشنواره تئاترکنگان همیاری نمودند

صمیمانه تقدیر و تشکر می کنیم

 

 

 

گروه هنری غروب تنگسون

 

 

 

 

 

 

 

 

مقدمه

در اين دوره تحول فرهنگ ها و افكار در حوزه ي جهاني و به خصوص منطقه اي ، خيلي اشخاص سعي درارائه ي بهترين الگوهاي هدايتي و تربيتي و هماهنگ سازي عقايد با پيشرفت هاي کاری روز مي باشند .

 

در كوتاه سخن اين نوشته نيز همان اهداف را دنبال مي كند . اين نمايشنامه به عبارت بهتر برگرفته از حقایقی بر اعتقادات مسلمانان (شیعه) مي باشد ، كه این متن را برای هنرمندان وهنردوستان طراحی شده است سپس این نمایشنامه هدف خواصی را دنبال میکند که انتهای نمایشنامه به این جواب خواهید رسید.

 

اين جانـب رضـا عـالـی نـيز به خاطر داشتن علاقـه براي كـمك در تحول ديد نسبت به  آينده ي همه افراد به خـصوص هنرمـندان وهنر دوستـان  که براي داشتن هدفی همچون آينده ساز در کوتاه سخن این تئاتر با سبکی جدیدهماهنگ ساخته و آماده براي عرضه به كليه اشخاص در همه طبقات سني كرده ام.

 

 

 

با تـــــــشـكر

رضا عالی

 

 

 

 

 

 

(در اول صحنه زار عباس در چای خانه حسینیه در حال چای ریختن است وصدای چاوش خوانی ملایمی هم پخش میشود)

زار عباس:یهِ دوسی داشتیم چَند شٌویی می اٌومد طِرفمون سِری میزَد اِمشو مِثِ ای که خِبری اَزش نی

(در همین حین رسول میش قنبر ازپشت صحنه صدا میزند)

رسول: اٌمادن ناخٌدا؟                                                                                                                                                                                                                                 

ناخدا: هابِله بوا اٌمادَن بیو بِبَر

(رسول به چایی خانه وارد میشود وچایی ها را از دست ناخدامیگیرد همزمان که خم میشود چایی هارا بگیرد)

رسول: یاااعِلی....

زار عباس: عِلی بِغَل گیرِت بوا

(همزمان که رسول میخواهد از صحنه خارج شود بشیرو وارد میشود)

بشیرو: یاالله....

زار عباس:الله نِگَهدارِت باشه بوا بیوٌ داخٌل

بشیرو :سِلام ناخٌدا

زار عباس:سِلام جونٌم ... کٌجا بیدی اٌمشو دِلٌم تو ماجِرا اِنداخته بیدی

بشیرو: با مٌونی ناخٌدا ؟

زار عباس :ها بِله مِی غِیرِ تٌو کِسی دیگه هَم اینجا هِسی

بشیرو: نَه، والله مٍو رَفته بیدٌم خونه ی سَلمانِ حاج کِریم

زار عباس:سَلمانِ حاج کِریمِ خٌمون

بشیرو: ها ناخٌدا خونه ی سَلمانِ حاج کِریم که بانی مَجتن

زار عباس: خٌو سی چه حالا سِرپا وِیسادی ،بیوٌ بیشین بِرم، بینٌیم جِریان چه بیدِه ؟ سیچِه رَفته بیدی خونه ی سَلمانواینا؟

(بشیرودر کنار زار عباس می نشیند)

بشیرو:والله رَفته بیدٌم سی کار خِیری

زارعباس:چِی میخٌوری سیت بریزٌم

بشیرو : زَحمَت نِکش عامو

زار عباس: نه بوا چِه زَحمِتی، خُو حالا بگو بینٌم تو ای ماه حٌسین کارِ خِیرِت چِه بیدِه که مانِ خِبَرنِکِردی

بشیرو:مو نَذرکِردِ بیدٌم که اٌمسال شٌو دَهٌم دمّام بِزِنُم اٌما سَلمانو نمی والهِ

(ناخدا زار عباس در حالی که استکان چایی در دست دارد)

زار عباس:بیهَ حالا ای چِیکو بٌخور،  وَ قتی که اٌومد ٌموباهاش گَپ میزِنٌم بینٌم سی چه نمیواله تا تٌو دَمام بِزنی

بشیرو :نا خٌدا ،سَلمانو میگو تٌو پات شِلِن ،نمی تِنی دَمّام بِزِنی،موٌ هَم سیش گٌفتم تو چِه کِتابی نِوِشته که باپا دَمّام میزنِن

زار عباس:حالابگو بینم نَذرِت چِنِن،نذر چه کردی

بشیرو:ناخٌدا نِنَم میگو، بوای خدابیامرزم می گُفت  آدم اَگه میخواد به او چیزی که نَذر کرده بِرسه نباید نذرشِ سی کِسی بِگه

زار عباس:بوات مردخوبی بید، مث روز سیم روشنن ،یادم میاد انگارهمی دیروز بید ،که با بوات رفته بیدم دریا،یه روزی از روز ها که تو ماه حُسین بید و اوظی مُوهی گیری خوب بید

 (نور صحنه آهسته خاموش میشود وصحنه ی دریا را نشان می دهد که دریا طوفانی است وپدر بشیرو پایه ی بادبان راگرفته ودر حال داد و فر یاد است)

عبدو:زار عَباس سیت نِگُفتُم دیشو خُو بِدی دیدُم ،اُمروز نه روزِ دِریان ناخُدا ،یا ظُهر عاشورا کُمِکُم بُکُن ،مِی مُو چه گُنِهی کِردُم که ایطوری بایَد بوسوزُم وُ بِسازم، ناخُدا سِی بُکُن ..سِی بُکُن چِطوری دِریا داره ناله میزنه ،تو که جونِ ما سیت مُهم نی،  اگه مُهم بید سی خاطر دوتا دُم مُوهی ما به ای مُصیبِتِکو دُچار نیمی کِردی ، تو حَرفِ کِسی قُبول نِداری چون دُوتا دٌم مُوهی جِلو چیشِت گِرفته ،واٌمونِ خوت نِمیدی که کسی حَرفی سیت بِزِنه امیدُم ای بید که بیام دِریا سِتاره بِبِرُم سی سِتارَم نه سی او سِتاره ی آسُمونی سی سِتاره ی خٌم سی سِتارَه ی زِندِگیم  اُوما تو اُمیدُمِ نا اُمید کِردی

(با صایی بلند موج حرفش تمام میشود)

عبدو:ای خدااااااااا........

(نور صحنه می رود وصحنه به چایی خانه ی حسینیه می رود زار عباس با چشم گریان)

زار عباس : خُلاصه بَعد ای که بوات تو دِریا غَرق شُد  مُو هم دیگه بادِریا قَهر کِردُم وُدیگه هَم دِریا نِرَفتُم

بشیرو :ناراحِتِ خُوت نُکُن ناخُدا خواستِ خُدا بیده

(در همین حین سلمان وارد چایی خانه میشودو یک دمام هم روی دوشش است او دمام رادر چا ی خانه میگذارد و از صحنه خارج میشود)

بشیرو :اومَد ..اومَد..زار عَباس اومَد

زار عباس :یاصاحبَ الزِمان یاجَدّ بی بی زبیده کی اومَد...!

بشیرو: سَلمانو،سَلمانو اومَد

زار عباس :خُدا خیرِت بِده تَرسُندیمونا، اٌومد خو اٌومد خوش اُومد، بگو تا بیاد تا سیش بُگم

بشیرو:  نه ناخدا ،سلمانو میاد اینجا ،حرف تندر جواب تو میده ،مو اوموقع نمیتونم خوم بگیرم دردسر به پا میشه

زارعباس:نه سلمانو حرف تند سی هرکس بزنه ،سی مو یکی حرف تند نمیزنه ،حالا بر سیش بگو بیو ،زار عباس کارت داره

(بشیرو از جای خود برمی خیزد و از صحنه خارج میشود درهمین حال که از صدای چاووش خوانی پخش میشودتا زمانی که بر میگردد)

سلمان:بله ناخٌداخیر باشه

زار عباس:خیرِ انشاالله، میگُم ای بَنده ی خٌدا جِریانِش چِنِن

سلمان : جریان چه بنده خدایی ،ناخدا

(بشیرو در هنگامی که بالای سر زار عباس ایستاده)

بشیرو :سلمان ،ناخٌدابا مٌنِن

سلمان :ها، پس به تو هم گفته

زار عباس: میگم بوا سیچه نمیلی تا بشیرو هم نذرش اِدا کنه

سلمان :دَمّام میترکنه

(بشیرو از جای خود برمیخیزد وبه طرف دمام می میرود و می گوید)

بشیرو : اگه می خی تا با ای دمامکو سیت دمابزنم، تا بفهمی که دمام زدن بلدم

ناخدا: راس میگو

سلمان : چه راس می گو...، نه نمی خواد

زار عباس :بووا حالا تو والش کن تا امتحانی کمی دمام بزنه

(نگاه غمناکی به زار عباس میاندازد)

سلمان: اگه هم که نهادم دمام بزنی، ای هم بخاطر زار عباس نهادم

زارعباس:دست درد نکنه بوا

سلمان: ای دمام ترکند، کی می خواد جواب بده

زار عباس:اگه بشیرو دمّام ترکند ،مو پولش میدم

سلمان:ناخدا ،توچه طوری پولش میدی

ناخدا:مو ای شده باشه تور موهی گیریم، که باچیش کورم وپای دردم بافتم هم میفروشم ،ولی نمیذارم که بشیرو نا اٌمید بشه وحقش زیر پا ...

بشیرو :ناخدا الهی خیر ببینی، ای داغت نبینم

(بشیرو دمام را دست می گیرد و شروع به دمام زدن می کند،بشیرو که شروع می کند دسته ی دمام زنی وارد صحنه میشوند وبشیرو هم به آنها می پیوندد ودر هنگام دمام زدن است که زار عباس هم به جمع آنها می پیوندد و درحال تنظیم کردن دستهی دمام زنی است که دمام را از گردن خود در می اورد و خود را به زار عباس میرساند وزار عباس را در بغل میگیرد ومیگرید)

بشیرو: یا امام حسین (ع) ....خدایا شکرت، شکرت که مونِ به حاجتم رسوندی، خدایا شکرت که بینایی ناخدا دوباره بهش برگردوندی

(نور صحنه با به اوج رسیدن صدای دمام از صحنه خارج میشود صدای نوحه ا ی هم از پشت صحنه پخش میشود)

                                                                        

                                                                      فیکس

 

باتشکر از هیئت عزاداری شهیده بی بی زبیده وبی بی فاطمه

[ یکشنبه 1390/11/30 ] [ 4:16 بعد از ظهر ] [ رضا بیکس ]

یک روز آفتابی در یک پارک...یک پارک کاملا خلوت ... یک نیمکت در انتهای صحنه...

چهار توپ که  هرکدامشان رنگ متفاوتی دارند در نقاط مختلف قرار  داده شدند مثلا یکیشان  زیر نیمکت دیگری  سمت راست صحنه ..آن یکی سمت چپ و یکی هم جلوی صحنه قرار دارد

یک دلقک آبی پوش روی نمیکت نشته  یک ترانه را زیر لب تکرار می کند  ما نمی فهمیم دقیقا چه می خواند اما صدای نامفهومی به گوشمان می رسد بعد از بیست الی سی ثانیه پسری گریه کنان می آید  روی همان نیمکت می نشیند....

 دلقک دست هایش را روی هوا تکان می دهد انگار که دارد چهار توپرنگی  را  روی دستانش می چرخاند  اما توپ هایی که اصلا دیده نمی شود

دلقک  به طور عمد می رود جلوی پسرک و  این کارها را انجام می دهد

 دلقک: تعجب می کنی نه؟

 پسرک: {گریه اش را  به طور ناگهانی  قطع می کند} از چی ؟

 دلقک: من می توانم این توپ ها را روی  دستانم  بچرخانم

 پسرک: من که توپی نمی بینم

 دلقک: من حسشون  می کنم ..درسته  دیده نمی شند  ولی من حسشون می کنم پس مطئن باش وجود دارند و اگر واقعا بتونیم چهار تا توپو  اینجوری  تو هوا بچرخونیم  خیلی معرکه است  نه؟

 پسرک: خوب  اره

 دلقک: پس من دلقکم تو هم تماشاچی  دیگه...  درسته؟

 پسرک : راستش را بخواهید آقای دلقک شما مثل یک خرس می مانید

وقتی که بی آن که این توپ ها را ببیند می توانید آن ها را این قدر خوب به هوا بیندازید!

 دلقک : مثل یک خرس؟

 پسرک :{ گریه را  فراموش کرده  کمی هم لبخند در طرح لب هایش دیده می شود } خوب اره

 آخر خرس ها وقتی وحشیانه  دنبال قربانی هاشان  می روند که قربانی ها تکان بخورند بعد که اون قربانی ها  بمیرند و فقط حنازه ی شان باشد یا خودشان را به مردن بزنند دیگر جرش نمی دهند فقط بویش می کنند

 شما هم توپ ها را نمی بینید و توپها می توانند از شرتان راحت باشند اما حسشان می کنین  بی انکه با نشان داد به تماشاچی جرشان بدهی..فقط  بوشان می کنی بی انکه

زجر کششان بکنی

یا ان ها را گم و گر کنی

یا..

 خوب راستش را بخواهید من تا حالا به سیرک نرفتم و نمی دونم چه کارهایی با آن ها می کنید

 اما  خوب خرس  ها  خیلی  وحشیند {سعی  می کند ادای یک خرس را در  بیاورد دست هایش را مثل پنجه می کند و دندان هایش  را  روی  هم  قرار  می دهد } این جوری!!!!

 دلقک : خرس ! راست می گویی  پس این توپها مثل قربانیند و منم مثل یک خرس وحشی!

البته برای اونا

فقط برای اونا!

نه؟

 پسرک:خوب اره  اگرنه بچه ها شما رو دوست نداشتند

 

دلقک: می دونی من خرسیم که زمستونا نمی خوابم همه خرسا می خوابن تو نظرت درین باره چیه ؟؟ اگه یه خرس تموم زمستونو بیدار باشه و فقط شب هاشو بخوابه

چه نظری داری؟؟؟

 ژسرک: { قیافه ی متفکرانه ای دارد } اون وقت اگه سردش بشه فکر  می کنه به خاطر نخوابیدنه ! ادما می خوان  گرمش کنن

 دلقک : صبر کن

من و تو از آدما بدمون میاد نه؟

 پسرک:اره

 دلقک: پس نمی ذرایم ادما گرممون کنند...فرار می کنیم انگار که اگه بیدار موندیم برای جبران یک چیزیه  و  شاید  اگر از آدما گرما بگیریم  برای جبرانش مجبور شیم  زمستون سال بعد  هم بیدار بمونیم...

 پسرک: اره

وقتی از آدما گرما نمی گیریم

یعنی اینکه هیچ قولی بهشون  نمی دیم

دلقک : و یه دلقک باید قول نده اگر میده  باید وایسه سر قولش .....{ درین جا بلند می شود  و  دیگر  ازینجا  به  بعد یا  راه می رود  یا می ایستد و حرف می زند  گاهی اوقات  دستانش  را برای  تاکید تکان می دهد } اگر نه بچه ها بهشون برمی خوره مگه نه پسر؟

 پسرک: نمی دونم من تا حالا سیرک نرفتم!

 دلقک :به نظر تو خرسا با چی بیدار می شن ؟

 پسرک: خوب اگه منظورت  تو بهاره  که   باید  ...اووم....  باید  با  ...با گرما باشه !

 دلقک : و خرسی که  بیدار می مونه ممکنه خرسای دیگر و از خواب بپرونه اصلا  به گرما دست نخواهد زد تا مبادا خرسا بیدار شند

همونطور که که قویت  یکی خوابه  نباید به  زنگ دست زد  !!!!! گرما مثل زنگه ... زنگ  ساعت  زنگ...

 ما دلقک ها با بقیه فرق داریم

مثل خرسایی که بیدار می مونند

صحنه وجود داره

سیرک وجود داره

چون گرما رو از شما ها تو حالت عادی نمی گیریم

تا مبادا با گرفتن  گرما بقیه خرسا  هم بیدار شن یعنی بقیه ی آدما هم به اسرار دلقکا پی ببرند و یهو یه پا دلقک شن

فقط تو سیرک!!!!!

(خوشحال و با حالت افتخار به دور دست نگاه می کند)

 پسرک:من تا حالا به سیرک نرفتم

 دلقک : یه چیزیو می دونی ؟

 پسرک: { با حالت پرسشگرانه نگاه می کند}

 دلقک: آدمایی که سیرک نرفتند  درباره ی سیرک فقط یه چیز می دونن و اون اینکه دلقک داره و آدما هم از دیدن دلقک لذت می برن .. اونا فقط همینو می دونن اگر اولین  باری که سیرکو  می بینن هر کسی خودشو دلقک اعلام کنه و اون دلقک حتی بی مزه  ترین  کارها رو هم بکنه باز لذت می برن و اون وقت  تا ابد از هرجور سیرکی خوششون می آد

اینکه به حرف بقیه ی آدما  گوش بدی   اشغال ترین کاره ..اما اگه من دلقکم عقیده دارم از آشغال ترین ها هم چیزای خوبی در می آد  یکیش همینه ! اینکه می تونی  تماشاچی رو هم تبدیل کنی به چیزیکه رام دلقک شه

می خنده... وقتی  به حرفشون گوش می دی که  سیرک  فقط دلقک داره و ما باید  از  دلقک لذت ببریم

حتی اگه دلقک کاری نکنه.{ مدتی سکوت }

تو احازه نداری با من حرف بزنی نه؟

 پسرک: اره  من نباید با غریبه ها حرف بزنم

 دلقک: آدم بزرگا زیاد اینو به بچه هاشون سفارش می کنن.یه دلقک می دید که بزرگا هم از سیرک خوششون می اد فکر می کرد بچه ها از کارای  دلقک لذت می برند و بزرگا هم از این لذت می برن که تعجب می کنن به بچه هاشون اجازه می دن غریبه ها رو تماشا کنن.

 پسرک :حیف شد که من تا حالا به سیرک نرفتم

 دلقک : تو اگه به سیرک بری دفعه های بعد این توپ ها ازینحا برداشته  می شن تا تو بتونی باور کنی من دلقکم

{پشتش را به پسرک می کند}

 اه لعنتی اصلا گاهی احساس می کنم یک پستچیم

باید نامه ها رو  بدم بعد بعضی نامه ها رو که می خوام بدم می بینیم صابخونه نیست یا خونه ای به این ادرس وجود نداره پستچی میتونه نامه رو باز کنه  اون وقت منم  می تونم توپ هامو رو زمین بذارم و دستامو بدون توپ تکون بدم و یک پسربچه رو هم بدون بلیط سرگرم کنن ادمایی که اصلا سیرک نمی دونن چین مثل نامه هاییند با آدرس الکی  با ادرسای غلط.

 

من بدون توپ می تونم بازی کنم می تونم تو پا رو یک گوشه بذارم و بهوشن نگاه کنم  به دونه دونشون از رنگاشون لذت ببرم اخه می دونی من مداد رنگیو رنگین کمونو و رنگ تو پامو خیلی دوست دارم همیشه هم تو سیرکمون هم دقلک ابی پوش بود هم دلقک سفید هم قرمز هم بنفش وقتی این تو پا پراکنده اند { حالا  به توپ های روی زمین  اشاره می کند } می تونم قایمشون  کنم بعد پیداشون کنم  انگار که یه تمشاچی واسم تو جاهای مختلف  با توپام علامت گذاری کرده تا پیداش کنم اون تماشچی گیر افتاده وقتی  از من کمک می خواد از توپای رنگی کمک می گیره اگه به سیرک بری اگه سیرک باز شه من نمی تونم فقط برای تو باشم همون بهتر که نری

 ( باز دوباره دست هایش را  در هوا تکان می دهد انگار که داره کارهای یک دلقک را با توپ می کند)

 پسرک :{ از  صندلی  بلند می شود اما  با احتیاط  بعد اطراف را نگاه می کند زمین  را  دلقک  را  } هی

 پس اگه اونا توپن اینا چین؟ ینایی  که توی دست تو  اند؟

 دلقک: یعنی تو باز  هم منو دلقک نمی دونی؟

 حتی اگه اقرار کنم مردم اونا رو توپای اصلی می دونن و اینایی که در دستای  منند  توپای الکی؟

 پسرک:{ با شک } چرا

من از تو خوشم میاد

 دلقک :خوبه

ما می توینیم با هم حرف بزنیم

هربار این توپا فقط این گوشه اند

مثلا یارو میره پیش یک بستنی فروش  باید بره بتسنیشو  بخره  پولشو بده بعد هم بیاد خونه   ولی اون با  بستنی فروش  حرف می زنه .یک بستنی  فروش مهربون  که  همیهش  دورش خلوته بستنی فقط توی دستای  اوناست   همین... تا عابرا  به ارتباط اونا شک نکنند به  پدر و مادر  بچهه نگن  که با غریبه  ها حرف می زنه

این توپ فقط برای اینه که ادمبزرگا فکر نکنن با غریبه ها حرف می زنی!

 حالا همه تا می خوان زبون مارو بفهمن به توپامون نگاه می کنن

اما توپای واقعی  اینجاست!

نه؟

پسرک : { با لبخند  } اره

 دلقک :خوب

بیا بازم حرف بزنیم

 من حتی می تونم درباره ی هرکدوم ازین توپا حرف بزنم

 حتی درباره ی یک سیرک واقعی یک سیرک واقعی  که هیچکی تا حالا اونجا نرفته.

من دلقک خوبیم

اینو بهت قول میدم!

ببین ... اومم  آهان  با همین صندلی  بیا  باید  یه چیزیو  بهت نشون بدم  یک عالم چیزه دیگه  اما بهتره وقتی  می ریم اونجا تو درست  روی همین صندلی نشسته  باشی!

 {دلقک و پسرک صندلی پارک را می گیرند و به خارج  صحنه می برند  مدتی نیتسند چند پرنده روی  زمین   خلوت پارک می نشیند  بعضی پرنده ها کمی با توپ ها ور می روند .

فقط صدای  دلقک  از خارج  صحنه می اید انگار  در ان طرف صحنه  دارد  با کسی  یا  کسانی  حرف  می زند  }

 صدای دلقک : ببینید  من با دست  ها چهار تا توپ رو مدام می چرخونم  شما این  توپ هارو نمی بیند  اما مطئمن باشید  وجود دارند و چرخوندن  چهار تا توپ واقعا کار معرکه ایه نه؟ حالا ببیند  شروع می شود ....

{همزمان با کلمه ی شورع می شود  پرنده های که سرگرم  یکی از تو پ هاست  انگار که  عابری  بیاید همراه با پرنده های دیگر  به تندی  فرار می کنند اما هیچ عابری رد نمی شود  و توپ ها هم هیچ  تکانی نمی خورند}

( به جای پرنده می شود  از گربه .. سگ یا هرچیزی  که ممکنست استفاده کرد جتی از  یک  پسربچه ی دیگر  که وقتی  صدای دلقک  قطع می شود  باید فرار کند  انگار در توپ ها چیزی  را می بیند

                                                    دی ماه  87

[ شنبه 1390/08/14 ] [ 3:0 بعد از ظهر ] [ رضا بیکس ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

رضا عالی هستم متولد بوشهر شهرستان دلیران تنگستان این وبلاگ رو برای کسانی که علاقه به هنر دارند ساختم امیدوارم که از این وبلاگ لذت ببرید.
موضوعات وب
برچسب‌ها وب
امکانات وب
- <-BlogDescription->"> ,<-BlogId->, Blog, Weblog, Persian,Iran, Iranian, Farsi, Weblogs, Blogs"> <-BlogAndPostTitle->
<-PostTitle->
<-PostContent->
ادامه مطلب

[ <-PostDate-> ] [ <-PostTime-> ] [ <-PostAuthor-> ]

[ ]